#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_274
کردم و آروم آروم مانتو رو از تنش دراوردم.به تاپ جذبی که تنش بود نگاه کردم. هیچ حسی نداشتم.نه تحریکی نه هیچ!واقعا احساسی بهش نداشتم.بیخیال شلوارش شدم و دراز کشیدم.همین که مانتوش رو هم دراوردم خیلی بود!.به سقف خیره شدم و کلی فکر کردم.هنوز هم ته ته دلم بهش بی اعتماد بودم.حتی با اینکه این یه سال یه خطای کوچیک هم ازش ندیده بودم و جلوی چشم خودم اون کاغذهای پزشکی قانونی رو آتیش زد باز هم بهش بی اعتماد بودم.حتی توی لحظه های امروز که خوش خوش بودم یه حس آزاردهنده توی قلبم بود به اسم بی اعتمادی!.اینکه هنوز فکر می کردم یه نقشه توی سرشه و قصد داره من رو بازی بده و به هدفش برسه!.ولی حقیقت عمق چشمهاش رو هم نمی تونستم انکار کنم.فعلا می خواستم تا چند روز باهاش مدارا کنم تا بیشتر بشناسمش بعد نتیجه گیری کنم.امروز بین تعریف هاش با طهورا و روناک شنیدم که گفت ارمیا خیلی خیلی مغروره و همه تائید کردن.شاید مغرور بودم ولی نه خیلی!من بیشتر کم حرف بودم تا مغرور!.کلا از همون بچگی هم پرحرف نبودم،درست مثل مامان و بابام.اونا هم اصلا اهل پرحرفی نبودن.
فردا هم تعطیل بود.مثل اینکه همه چیز دست به دست هم داده بودن تا من بیشتر کنار رویا باشم و بشناسمش! می خواستم همه چیز زندگی اش رو بریزه رو دایره!.ولی نمی تونستم یهویی وارد ماجرا بشم و مجبورم آروم آروم همه چیز رو جلو ببرم.من فقط باهاش مدارا می کردم ولی برای اون بیشتر از یه مدارای ساده بود چون شاید من رو دوست داشت.من هنوز هیچ حسی بهش نداشتم،ولی شاید کم کم بتونم دوستش داشته باشم و زندگی روی هوام رو،عادی کنم!
من فقط دنبال یه آرامش و زندگی آروم و معمولی بودم!همین....
***
به ساعت روی میز نگاه کردم.ساعت یازده و نیم بود.دیشب تا خود ساعت دو داشتم فکر می کردم.به این نتیجه رسیدم فعلا مدارا کنم چون به نفع خودمم بود.خودمم از سکوت خسته بودم!.یه خمیازه اساسی کشیدم و به بغل دستم نگاه کردم.رویا نبود.رفتم حموم و یه دوش گرفتم.یه لباس راحتی پوشیدم.رفتم بیرون و رویا رو دیدم که با جدیت داشت توی آشپزخونه کار می کرد.البته بعید می دونستم رویا باشه.موهاش مشکی مشکی بود.اونقدر که من دیشب یادمه موهاش زیتونی بود.شونه بالا انداختم.یه لحظه،برای یه لحظه حس کردم معتمدیه(پگاه).آخه تیپاً خیلی شبیه اش بود ولی خوب رویا هم همین تیپ رو داشت.بی خیال رفتم تو آشپزخونه.داشت غُرغُر می کرد.دیگه مطمئن شدم رویاست.
-اَه نکبت!.حالا می میری غذای خارق العاده درست نکنی؟آخه روانی تو چی از ایتالیا می دونی که داری چرت و پرت ایتالیایی درست می کنی؟خوبه نمی تونم اسمش رو هم تلفظ کنم!.کوفت بخوره ارمیا..نه ای خدا.به اون چیکار دارم؟راستی نمرد انقدر خوابید؟..حالا خوبه پشت سرم باشه و بشنوه دارم با خودم حرف می زنم..حتما میگه روانی خل و چل این کیه من باهاش مزدوج شدم؟..دلش هم بخواد!.والا دختر خوشگل پنجه طلا.از هر انگشتم هزارتا هنر میباره!.کل جهان رو هم بگرده نمی تونه عین من رو پیدا کنه!تازه با اون اخلاق خووووبش فقط خودمم که می تونم باهاش مدارا کنم و بسازم و بسوزم.ولی بنده خدا کجاش بداخلاقه؟فقط یه کم بدقلقه! جهنم به من چه؟..ولی خدایی فکر کن بشنوه دارم چی میگم!..حتما میگه روانیم!
بعد خودش ریز ریز خندید.واقعا روانی شده بود اول صبحی.نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و لبخندی روی لبم نشست.موندم شاید باز هم حرف بزنه..که انتظارم زیاد طول نکشید.
-اَه...ای خدا..این همه پختم آخرش زده مقداری گل پر که چاشنی اصلیه اضافه کنید.من به گل پر حساسیت دارم.درک!همینم بسه!.این غذا شبیه هرچی هست الا غذای ایتالیایی!.مگه گاون؟فقط کم مونده بگه مقداری علف اضافه کنین.شانس منه!بین این همه غذای خوب باید این یکی چمن پلو رو درست کنم.
موهایی که تا پائین تر از شونه اش می رسید رو عقب زد و ادامه داد:خوشمزه است ولی!.دلم برای با خود حرف زنی تنگ شده بود.یادش بخیر وقتی توی خونه دانشجویی بودیم یه سری جرات به من افتاد!آخی!
برنج رو آب کشید.هنوز هم متوجه ی من نشده بود.منم یهو گفتم:خب جراته چی بود؟
گفت:این که تا یه هفته با هیچ کس توی خونه حرف نزنم و بلند بلند با خودم حرف بزنم و روزی نیم ساعت جلوی آینه برای خودم شکلک درارم.
-پس از همون موقع دیوانه شدی!
-آره فکــ
romangram.com | @romangram_com