#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_273

-چهل و سه!

-چهل و چهار

-چهل و پنج

-چهل و شش

-چهل و هفت

-چهل و هشت

-چهل و نه

-ایول رویا سوختی!

اول نگرفت بعد یکی کوبید به حصیر و گفت:ای به خشکی شانس!

رامتین دست زد و هورا کشید.به طهورا زبون دراورد و گفت:دیدی باختین؟

-حالا که چی؟همچین میگی انگار رتبه اول المپیاد جهانی رو کسب کردین!تازه خوبه ارمیا برده نه تو!

دیگه نمی دونم چقدر دسته جمعی کل کل کردن که سینا همراه تینا برگشت.تینا تا نشست گفت:غذا می خوام.

شب شده بود و همه قبول کردیم شام بخوریم.سالاد الویه ی رویا خیلی خوب بود.خوشمزه بود.بعد از یه کم قدم زدن و حرف زدن و استفاده از محیط تمیز اونجا قصد رفتن کردیم.از همه خداحافظی کردیم و من نشستم پشت رُل.ساعت حدودای یازده بود.رویا ازم خواست یه دور توی خیابون بزنم و من هم یه دور زدم. برگشتم سمتش.خوابش برده بود.بایدم خوابش بگیره.من با سرعت چهل یا شصت می روندم و اون فقط صد تا..صدای آهنگ رو کم کردم و به سمت خونه روندم.امروز روز خوبی بود چون متفاوت بود.تا حالا با یه دختر که حکم زنم رو داشته باشه اینقدر راحت نبودم و یه جورایی لذت نبردم.خیلی خوب بود.به پلک های بسته ی رویا نگاه کردم.می شد باهاش زندگی کرد!.ساعت دوازده و نیم بود که رسیدیم.ریموت رو زدم و به جایگاه چهل و سه نگاه کردم.بازم خالی بود.پوزخندی روی لبم نشست.مثلا می خواست خودی نشون بده که اون جوری قیچی کرد و خیلی ظریف ماشین رو پارک کرد؟.ماشین رو پارک کردم.بیدارش کنم؟.بیخیال شدم و بلندش کردم.مثل پرکاه بود..مانتوی تنش خیلی بهش میومد.همونطور که بغلم بود با پا در ماشین رو بستم و به سمت آسانسور رفتم.دکمه ی چهارده رو فشردم.آسانسور که وایساد پیاده شدم و در رو با هزار بدبختی باز کردم و رفتم داخل. یه لامپ روشن بود.راه اتاق رو در پیش گرفتم و روی تخت گذاشتمش.شال رو از سرش دراوردم و کش موش رو باز کردم.عینکش رو هم دراوردم و روی میز گذاشتم.خودمم لباسهام رو عوض کردم.یه لیوان شیر خوردم و بعد از پنج دقیقه مسواک زدم و رفتم توی اتاق.حس می کردم داره توی مانتو خفه میشه.دکمه هاش رو باز


romangram.com | @romangram_com