#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_276

از سری قبلی بهتر بود به نظرم.سری به نشانه ی مثبت تکون دادم.

-برنامه ای واسه امشب داری؟

نگاهش کردم:نه!

-بریم بیرون؟

تکه ی آخر کیک رو خوردم و گفتم:واسه چی؟

فنجونها رو برداشت و گفت:چون یه ساله نرفتیم جایی!

حس کردم ناراحت شد.خب چکارش کنم؟.رفتم بیرون.نشستم پای تلویزیون.ولی فایده نداشت.این دو روز از بس با رویا بودم دیگه حوصله ام سر می رفت تنهایی.بهش نگاه کردم.با اخم داشت دو تا فنجون رو می شست. کاش همون موقع به حرف می آوردمش.حالا یه ساعت گذشته و من فقط دارم اون رو نگاه می کنم،البته زیرچشمی..مثلا مشغول تماشای فوتبال هستم.من از برنامه های تلویزیونی مستند دوست داشتم که متاسفانه مستندش تکراری بود و مجبور شدم بزنم فوتبال.ساعت یک بود.دقیقا مثل قبلنا شده بود.من سرگرم کارهای خودم و اونم سرگرم کارهای خودش.غذا رو روی میز ناهارخوری ده نفری توی هال چید.که این یعنی پاشو غذا آماده است.رفتم نشستم و اونم دوغ رو اورد و نشست.تا غذا رو دیدم،خنده ام گرفت.چی بود؟انگارهر چی دستش رسیده بود توش ریخته بود.یه قاشق خوردم.حتی نمی دونستم با نون می خورنش یا خالی؟بد نبود. یعنی خوشمزه بود ولی نه خیلی!.خودش که با اشتها می خورد.فکر کنم به دلیل این بود که حرص زیادی خورده بود.

هر چقدر هم که می خواست به روی خودش نیاره و بگه برام مهم نیست ولی از مدل غذا خوردنش مشخص بود! خودش به طهورا گفته بود که وقتی حرصی میشم زیاد می خورم.خدایی از تعریف های دیروزشون با همدیگه کلی چیز دست گیرم شد.(اسم این کار فالگوشی نیست.جمع آوری اطلاعاته!)

با تعجب نگاهش کردم.من فقط یه بشقاب خوردم و رویا همه ی دیس رو خالی کرده بود.فکر کنم اگه یه هفته حرصی بشه ده کیلو اضافه کنه!.یه لیوان دوغ خوردم اون سریع مثل فرفره سفره رو جمع کرد و ظرفها رو شست.منم رفتم بشینم روی مبل که دیدم چشمش دنباله کنترله.حتما می خواست فیلم ببینه.زودتر از اون نشستم و کنترل رو برداشتم و زدم شبکه چهار!.بین اون همه شبکه،شبکه ی چهار رو زدم.سخنرانی یه روحانی توی مسجد بود در مورد اخلاق نیکو و شایسته و چند تا از این اعمال مذهبی که هیچ کدومشون رو بلد نبودم. حتی اسمشون رو نمی فهمیدم.خودمم حوصله ی این برنامه رو نداشتم.ولی از لجش داشتم نگاه می کردم. یه نگاه به ساعت کرد و سرش رو زد به دسته ی مبل.خنده ام گرفت به اون اخمهاش.

دیگه تحملش سر اومد.گفت:کنترل رو بده!

خودم رو زدم به نشنیدن.با اخم گفت:کنترل رو بده،مرد مومن!حالا واسه من سخنرانی میبینه.

نگاهش کردم و گفتم:دارم می بینم.

-بده کنترل رو.


romangram.com | @romangram_com