#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_270
سینا اول همه نشست و گفت:بستنی خریدیم.
من لبخندی روی لبم نشست.همه نشستن و روناک بستنی خانواده رو قسمت کرد و توی ظرف گذاشت.چون ظرف ها کم بودن،هر کی با جفت خودش توی یه ظرف می خورد.وقتی روناک ظرف رو جلوی من ورویا گذاشت نگاهی بهش کردم.اونم به من نگاه کرد..شونه ای بالا انداخت و دوتایی زدیم زیر خنده که بقیه فکر کردن اسکل شدیم.!خدایی با اون همه بستنی که ما خوردیم اینا اضافه بود.دو تا قاشق از طهورا گرفتم و مشغول شدیم.بستنی که سینا اینا خریده بودن،سنتی بود و شاید یه کم خوشمزه تر.آروم به رویا که داشت با اشتها بستنی می خورد گفتم:چند وقته بستنی نخوردی؟
یه قاشق خورد و روبه من که توی پنج سانتی صورتش قرار داشتم گفت:یه سالی میشه!
ظرف رو من گرفته بودم و به همدیگه چسبیده بودیم چون نمی شد من یه طرف باشم و اون یه طرف!.همه می گفتن خیلی خوشمزه است و ما هم تائید می کردیم.نمی دونم پارک به این خوبی و سرسبزی چرا انقدر خلوت
بود؟..خلاصه بستنی رو که خوردیم به پیشنهاد طهورا نشستیم گل یا پوچ بازی کنیم.من و سینا و رامتین یه تیم و روناک و رویا و طهورا هم یه تیم.تینا هم پا شد رفت سمت وسایل بازی.گلمون یه فندق بود که توی کیف طهورا بود.خلاصه شروع کردیم.نوبت اول دست تیم ما بود.گل دست رامتین بود.
طهورا با هیجان گفت:گل دست ارمیاست.
روناک لیوان آب رو توی سبد گذاشت و گفت:نخیر!.دست سینای مارموزه!
سینا با شوخی و خنده گفت:دست شما درد نکنه روناک خانم.بعد عمری زندگی میگی من مارموزم؟
همه خندیدیم به جز رویا که به دست رامتین و من خیره شده بود.اینم بازی رو جدی گرفته بود!
رویا گفت:بچه ها دو دقیقه بزارین...
بعد رو به من گفت:ارمیا دست راستت رو پوچ کن.سینا و رامتین دستهای چپشون رو.
یه نگاه با شک به من انداخت و ضربه آخر رو زد:رامتین دست راست!
لعنتی!.گل توی دست راست رامتین بود.دخترها جیغ کشیدن و هورا کشیدن برای رویا.باشه،برات دارم رویاخانم. فندق رو دادیم به اونا.من قبل از همه گفتم:فندق توی دست راست روناکه!
romangram.com | @romangram_com