#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_269
حس کردم پایه ی تاب از زمین جدا شد.رفتم جلوش که دیدم رنگ عوض کرده.گفت:ارمیا...بسه!
لبخند شیطانی زدم و گفتم:خربزه می خوری پای لرزش هم بشین!
دوباره جیغ کشید و گفت:ارمیا تو رو خدا بسه!
شونه بالا انداختم که گفت:می پرم ها...
می دونستم اهلش نیست.گفتم:بپر!
بچه ها جیغ کشیدن و یه لحظه دیدم جدی جدی مصممه!.مونده بودم حالا چی میشه که پرید.هنوز مونده بودم. بهش نمی اومد انقدر شجاع باشه!.البته با اون دیوونه بازی های رانندگیش،این حرکت ازش بعید نبود. با هم رفتیم و بستنی خریدیم و سریع به سمت بچه ها برگشتیم تا بستنی ها آب نشن.اما دیدیم هیچ کس اونجا نیست.
متعجب گفتم:کوشن؟
-از تلافی اینکه ما رفتیم اونا هم رفتن دور بزنن.حالا ول کن.بشین بستنی داره آب میشه!
و به بستنی قیفی دستش لیس زد.منم دیدم موندنم بی فایده است!.بستنی اول رو خوردم.ولی پس بقیه چی؟
-بقیه چی ؟
همونطور که بستنی دوم رو لیس می زد گفت:خودمون می خوریمشون!
و به بستنی سومی که داشت آب می شد لیس زد!.مونده بودم.ولی با بستنی که روی پام ریخت به خودم اومدم و بستنی ها رو در عرض دو دقیقه تموم کردم.خدایی بستنی ها خیلی بزرگ بودن و من مونده بودم رویا چطور داشت اونا رو می خورد؟!ولی اون با اشتها تمام داشت می خورد و می خندید.بستنی خیلی خوشمزه بود،چسبید!
بعد از چند دقیقه روناک و رامتین و طهورا و سینا اومدن.رویا گفت:کجا بودین؟
romangram.com | @romangram_com