#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_271
روناک ابرو بالا انداخت و گفت:باز کنم؟
خواستم بگم آره که سینا وسط حرفم پرید و گفت:نه،روناک پوستش به آجیل حساسه!.طهورا دست راستت رو پوچ کن!
پوچ کرد.رامتین که مثل رویا بازی رو جدی گرفته بود گفت:دست راست رویا.
رویا دستش رو باز کرد و گل توی دستش بود.سری بعد گل توی دست من بود،دست راستم!
روناک گفت:بازم میگم دست سینای مارموزه!
سینا اعتراض کرد.رویا خیره شده بود به من و رامتین.نمی دونم چرا به سینا نگاه نمی کرد؟حتما دستش رو خونده بود که ما گل به سینا نمی دیم.رویا گفت:دست چپ ارمیا.
خواستم دستم رو باز کنم که طهورا گفت:نه دست راستشه!
با لبخند شیطانی گفتم:بالاخره کدوم؟
رویا گفت:دست چپت رو باز کن دکترجان!
دستم رو باز کردم که خورد تو ذوقش.بعدش دست راستم رو باز کردم که طهورا هورا کشید و رویا با حرص جیغ کشید.این و رامتین خُل شده بودن.به پیشنهاد رامتین هُپ بازی کردیم.این بازی رو خیلی دوست داشتم و
متخصص هپ بودم.اما همه چی به کام من نبود چون سینا گفت:بچه ها بیاین هفت تایی بازی کنیم نه پنج تایی!
همه موافقت کردن.ای به خشکی شانس!.سینا که از همه امون بزرگتر بود شروع کرد.
-یک
romangram.com | @romangram_com