#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_266
-کی از من خیلی متنفر شدی؟
فکر کردم و بعد با لبخند محوی گفتم:وقتی فهمیدی به پول احتیاج دارم.وقتی اون پنجاه میلیون رو بهم دادی می خواستم خفه ات کنم ولی مجبور بودم.نمی تونستم ماشین رو بفروشم.دوما اون مشکل گذرا بود.خودم کلی پول داشتم ولی حسابم مسدود بود.اصلا دستم به هیچ جا بند نبود.پول رو که دادی ازت متنفر شدم.درسته پول
رو نگرفتم ولی ازت متنفر شدم چون حس می کردم می خوای منت بزاری!
همونجور که می خندید و چشمهاش بسته بود گفت:خدایی می خواستم کمکت کنم.
-تو چی؟تو کی ازم متنفر شدی؟
سرش رو جا به جا کرد و گفت:اصولا هر وقت خسته می شدم و حوصله ام سر می رفت و تو بهم بی توجه بودی ازت متنفر می شدم.ولی...اون روز که الهام داشت برام سیبیل آتشین می کشید و تو می خندیدی میخواستم بکشمت!خیلی لبخندت رو مخ بود.
با یادآوری اون روز،قهقهه زدم.چشمهاش رو باز کرد و گفت:چه عجب خنده ی تو رو هم دیدیم!
با خنده گفتم:وای اون روز...خیلی مقاوم بودی!.واقعا از اون همه تحمل و غرورت خوشم اومد.ولی خب خیلی خنده دار بودی!نمی تونستم نخندم.کرکره خنده بودی انصافا...
دست چپم رو توی دستش گرفت و دست رو حلقه ام کشید.دستم رو روی سینه اش گذاشت و گفت:چرا هیچ وقت درش نیوردی؟
-نمی دونم.شاید چون همکارها و دور و بریام می دونستن ازدواج کردم.از بچگی حلقه ی ازدواج دوست داشتم. لبخندی زد و دیگه چیزی نگفت.فقط یه کلمه آروم و خمار خواب گفت:به اندازه ی یه سال باهات حرف دارم.
چند دقیقه بعد ریتم منظم نفسهاش خبر از خوابیدنش می داد.دستم رو ول کرد و چرخید و تونستم صورتش رو ببینم.یه دست به نوک دماغش کشیدم.دماغش خیلی خوب بود،یه قوز محو داشت ولی خیلی خوب بود.خیلی به صورتش می اومد.دهنش هم متناسب صورتش بود.مژه های بلندش مانع می شد چشمهاش رو ببینم.چشمهای سیاهش قشنگ بود.یه حرفهای ناگفته ای رو توش می شد دید و یه غرور!.می خواستم یاد بگیرم میشه محبت کرد.دستم رو توی موهای نرم و زیتونی اش کشیدم.این رنگ بهش می اومد.موهاش خیلی نرم و صاف بود. بوی خوش شامپو می اومد.راستی چطور تونست یک سال کنار منی زندگی کنه که بهش بی تفاوت بودم و مدام باهاش در تنش بودم؟چطور تونست این همه بی محبتی رو دووم بیاره؟اونم کنار منی که دوستم داشت؟ توی چشمهاش حقیقت می دیدم،حس می کردم دوست داشتنش رو.!
***
-ارمیا زود باش!.
romangram.com | @romangram_com