#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_265
-مسخره ام میکنی؟
با خنده دور شد که بلند گفتم:زرشک پلو با مرغ!
رفت.منم از توی هال زیر نظر گرفتمش.می شد دوستش داشت؟می شد یه زندگی آروم رو کنارش داشت؟ نمی دونم.ولی امیدوار بودم بشه.خودمم خسته بودم از این زندگی یکنواخت.شاید با حضور رویا می شد سردی رو دور کرد و همون آرامش محضی که توی خلسه ی شیرینی باشه رو پیدا کنم،بعد از یه مدت بلند!همش نگاهش می کردم و تمام کارهاش رو زیرنظر داشتم.بدون توجه بهم کار می کرد.غرق آشپزی بود.رفتم توی آشپزخونه و گفتم:کمک نمی خوای؟
-مگه بلدی؟
-نه!
همونطور که زعفرون رو آماده می کرد گفت:پس وقتی مجرد بودی کی برات غذا درست می کرد؟
-از بیرون سفارش می دادم.
برگشتم سمتم و با تعجب و یه حالت نسبتا ناراحت گفت:همش از بیرون؟چطور می تونستی بخوری!؟
-من که تا شب مطب بودم.ناهار رو اونجا می خوردم و شامم که اکثرا نمی خوردم یعنی اصلا نمی خوردم. وقتی تو اومدی بعد از مدت ها شام خوردم.
کارش که تموم شد روی صندلی نشست و گفت:می دونی تا حالا هیچی نخریدی؟منظورم خوراکیه!
فکرکردم.راست میگه هیچ وقت چیزی نخریده بودم.همیشه خودش می خرید و من در قید و بند این مسائل نبودم.روز عروسی هم روناک تمام مواد و وسایل رو خریده بود.
غذا رو کنار هم خوردیم.بهم گفت خیلی باکلاس غذا می خوری!جدی؟!بعد غذا روی کاناپه نشستم که اونم با دو تا لیوان آب آلبالو اومد.خوردم و اولین باری که آب آلبالو برام اورده بود رو یادآوری کردم.سرش رو گذاشت روی پاهام و نسبتا دراز کشید.چشمهاش رو بست و گفت:ارمیا...
ناز توی صداش قشنگ بود.گفتم:بله؟
romangram.com | @romangram_com