#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_264
سری تکون دادم.کدبانو بود.سریع سفره رو چید.دو تا تخم مرغ عسلی دبش درست کرد و گفت:راستی می دونی دیشب مسواک نزدی؟برای دومین بار بود که می دیدم مسواک نزدی!
لبخندی زدم ویه لقمه از تخم مرغی که چشمک می زد خوردم.فوق العاده خوش مزه شده بود.خدایی راست می گفت.دیشب از بس تو فاز بودم مسواک نزدم.حالا این یه بار مهم نبود.تخم مرغ رو خوردیم.رویا دیگه حرفی نزد.رویا...اسمش بهش می اومد.بعد صبحانه روی کاناپه ولو شدم که اونم اومد و نشست.البته با فاصله.
-ارمیا
نگاهش کردم و گفتم:بله؟
نگاهم کرد و گفت:دیشب من زندگی ام رو تمام و کمال بهت گفتم.تو نمی خوای چیزی بگی؟
یه تای ابروم رو بالا دادم و گفتم:چی بگم مثلا؟
-در مورد زندگیت بگو.چطور بود؟کجا به دنیا اومدی؟همینا دیگه...
چه مشکلی داشت بهش بگم؟اون غریبه نبود،زنم بود.
-خب،توی بریتانیا به دنیا اومدم.مامان و بابام هر دوتاشون ایرانی بودن.زمان فرار شاه،اونا هم رفتن بریتانیا و زندگی جدیدی رو اونجا ساختن.جز طرفدارهای شاه بودن،بابام خیلی به شاه خدمت کرده بود البته به گفته ی خودش.بعد از فرار اونها جنگ به پا میشه و همین رو بیشتر نمی دونم.بعد از چند سال من به دنیا اومدم .. وضعمون خوب بود.بابا می گفت با فرارش از ایران خیلی چیزها رو از دست داده بود ولی دوباره شروع کرد.
بابام فقط دنبال پول و سیاست بود.برعکس من که از سیاست متنفر بودم.بریتانیا جای خوبی بود ولی شاید برای یه ایرانی نه!.ولی بابا و مامانم کاملا با محیط کنار اومده بودن و فرهنگشون رو پذیرفته بودن.منم که فرهنگ ایران رو ندیده بودم،همون فرهنگ بریتیش رو قبول کردم.درسم که تموم شد،تصمیم گرفتم دندونپزشکی بخونم.بابا مصر بود وارد بازی سیاست بشم ولی من دوست داشتم شغلم مختص خودم باشه و هیچ ربطی به وضع فعلی کشور نداشته باشه.بالاخره سیاست یک کشور ثابت نیست و عوض میشه..دندونپزشکی گزینه ی خوبی بود.بدور از سیاست و بازی های کثیف!.یه شغل آروم...رفتم دانشگاه و وقتی درسم تموم شدم تصمیم گرفتم برگردم.بابا و مامان خیلی مخالف بودن ولی نتونستن من رو مجاب کنن بمونم،می خواستم برم ایران. مامان بهونه اورد که تو حتی زبانشون رو بلد نیستی و فرهنگشون مناسب تو نیست.زبان رو یاد گرفتم و اومدم ایران.مدارکم رو بردم تا مجوز بگیرم..می دونی که جدیدا فقط فارغ التحصیل شده های اروپا رو قبول می کنن. وگرنه باید آزمون بدی و به عنوان دانشجو تکمیلی درس بخونی.(مدرک دانشگاه کشورهایی رو مثل فیلیپین و هند رو قبول نمی کنن و باید دانشجوهای فارغ التحصیل شده از اونجا بیان و آزمون بدن.سطحشون با اون آزمون مشخص میشه و بعد باید مناسب اون سطح(مثلا ترم هشت)سر کلاس بشینن و درس رو دوباره بخونن!) خلاصه مدارکم پذیرفته شد و بعد از حدود یه سال مطب زدم.(فارغ التحیل های دانشگاه دندانپزشکی بعد از چهار سال حق مطب دارن که این قانون جدیده و از وقتی دندونپزشکی اشباع شده اومده!.این پارت از رمان مربوط به سال نوده!)تدریس رو دوست داشتم و اون رو هم شروع کردم.شاید بیشتر دلم می خواست ادامه تحصیل بدم و فوق تخصصم رو بگیرم ولی وقتی وارد بازی اقتصادی دندانپزشکی شدم کلا منصرف شدم. کم کم کارم رونق گرفت که توی یه مهمونی بزرگ رستم پور رو دیدم.بهم پیشنهاد داد سی درصد از سهام یکی از شرکتهاش رو بخرم.پیشنهادش رو قبول کردم.سهامدار اونجا شدم و از اون طریق با امیررایا آشنا شدم.پسر خیلی خوب و مودبی بود.ولی ادبش رو توی بیمارستان به رخ کشید.توی بیمارستان وقتی بیهوش بودی امیررایا با اون دوست مزخرفش آرتمن مدام جوگیر می شدن و فحش می دادن.واقعا از ته دلم راضی بودم بمیری.برام مهم نبود چی می شد!فقط دوست داشتم بمیری و از شرت خلاص شم..وقتی به هوش اومدی و بهم پوزخند زدی دلم می خواست همونجا خفه ات کنم.حالا بی ابا می گم.حالم ازت به هم می خورد.بقیه اش رو هم خودت می دونی که!
-چطوری تونستی یه سال تمام نسبت به من بی تفاوت باشی؟حس می کردم قلبت از سنگه!
-نه دیگه تا اون حد!.من اصلا نگاهت نمی کردم که بخوام خودداری کنم!
سری تکون داد و گفت:من برم غذا درست کنم.قرمه سبزی می خوری؟
romangram.com | @romangram_com