#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_263
اومد.لباس تنش خیلی خوشگل بود.حالا می تونستم به راحتی درمورد زیبایی هاش نظر بدم.چون دیگه دیواری بینمون نمی دیدم.دیگه محدودیتی بین من و رویا یا به عبارتی همسرم نبود.هه!
اومد و با لبخند گفت:صبح بخیر!
همونطور که روی میز می نشستم گفتم:صبح بخیر!
جشمکی زد و گفت:اولین بارت بود ها...
لبخند محوی روی لبم نشست.هنوز مونده بود از این اولین بارها..راستش خودمم این ارمیای نرمال رو بیشتر دوست داشتم تا اون اخمالوی بدعنق!.ولی غرور جای خودش رو داشت!غرور در برابر نابودی ها...
-امروز می خوام یه صبحانه درست کنم که انگشت هات رو هم بخوری!
یهو لبخندی روی لبم نشست که گفت:به چی می خندی؟
-به اولین روزی که اومدی گفتی ارمیا جان بیا صبحانه بخوریم.
آب چای رو گذاشت و با حرص پنهان گفت:خدا نکشتت.همچین پرتم کردی تا دو روز نشیمن گاهم درد می کرد.راستی چی می گفتی؟..آها...برای جذب من شلوارک پوشیدی؟!..
بعدش خودش خندید.منم لبخند کم جونی زدم و گفتم:جدی راست گفتی همیشه اونجور می پوشیدی؟
نگاهی بهم انداخت و گفت:راحت ترین فرد توی خوابگاه یا همون خونه ای که با بچه ها اجاره کرده بودیم من بودم.همیشه تاپ و شلوارک.تازه به خاطر تو گاهی مراعات می کردم شلوار می پوشیدم.
یه تیکه نون خوردم و بی تفاوت شونه بالا انداختم و گفتم:من که اصلا نگاهت نمی کردم.
پنیر رو بیرون اورد و یه تای ابروش رو بالا داد و گفت:کلاس می ذاری؟
romangram.com | @romangram_com