#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_262


***






چشمهام رو آروم باز کردم.ارمیا کنارم روی تخت خوابیده بود.امروز روز تعطیل بود و دو تاییمون خونه بودیم. تعطیل رسمی بود و گرنه ارمیا می رفت سرکار.نگاهش کردم.دیشب خیلی خوب بود.درسته کلی دعوا کردیم ولی شبی بود که ارمیا بالاخره کوتاه اومد.خودم رو بهش چسبوندم و سرم رو به سینه اش تکیه دادم. به لبهاش خیره بودم ولی همش نگاهم رو می دزدیدم.سرم رو بالاتر بردم که همونطور که چشمهاش بسته بود گفت:

-یه دختر خوب یواشکی یه مرد رو بوس نمی کنه!

اول نگرفتم.یه کم فکر کردم.مشتم رو بلند کردم و محکم توی سینه اش کوبوندم.چشمهاش رو زود باز کرد و گفت:وای چه دستت سنگینه!

-تو اون شب بیدار بودی،نه؟

لبخندی زد و خواست بره که دستش رو گرفتم.ولی زرنگتر از این حرف ها بود.رفت و من فقط تونستم بالشم رو محکم به دیوار پرت بدم.یه شب که خیلی دیوانه شده بودم و هوایی شده بودم،ساعت حدودای سه رفتم سرو وقتش که دیدم خوابه.خیلی تو خواب بانمک شده بود.اختیارم رو از دست دادم و نرم یه بوسه روی لبش کاشتم. با یادآوریش،یه جیغ خفیف کشیدم و سرم روی توی بالش کوبوندم.رفتم حموم و لباسهای نو پوشیدم. یه تی شرت نازک بنفش و شلوار سفیدی که تا وسط های ساق پام می رسید.دیگه روزهای بد تموم شده بود. درسته که دیشب با اصرار من ارمیا پیشم خوابید و کلی با فاصله خوابید،ولی هیچ انتظار بیشتری ندارم.همین که باهام حرف می زنه بسه!خیلی وقته منتظر همچین روزیم.دیگه شعارهای رویای مغرور بر پایه و اساس شکوندن

دیگران رو از یاد بردم.من باید زندگی جدیدی رو شروع کنم.نباید فرصتی که در اختیار دارم رو از دست بدم.

*ارمیا*

کوتاه اومده بودم.دیشب موج حقیقت رو توی چشمهاش دیدم.نمی دونم آدم شناس خوبی بودم یا نه ولی اون چیزی که توی چشمهاش دیدم حقیقت بود.همه چیز چقدر ساده بود و من چقدر معادله ی چند مجهولی ساخته بودم برای خودم.!وقتی اون کاغذهای لعنتی رو آتیش زد باورش کردم.دیگه حس نمی کنم دارم بازی می خورم. درسته ممکنه نتونم به زودی رویا رو بپذیرم و باهاش مثل یه همسر رفتار کنم،ولی می تونم کم کم باهاش راه بیام و این زندگی نکبتی رو تموم کنم.دختر بدی نبود.برای زندگی دختر بدی نبود،همسر خوبی بود. این همه مدت دلم یه آرامش معمولی خواسته و حالا می خوام کم کم اون آرامش رو پیدا کنم.نمی خوام به خودم سخت بگیرم.می خوام نرمال باشم.انقدر نرمال باشم تا اینکه کم کم براش همسری کنم.تنها چیزی که در من تغییر کرده بود باورم به رویا و احساسم بهش بود.حالا که فهمیده بودم داستان از چه قرار بوده و رویا اون دختری نبود که فکر می کردم،احساس تنفر ازم دور شده بود.ازش خوشم نیومده بودم چون آدم یه روزه از یکی خوشش نمی آد.با اینکه رابطه ی ما مربوط به یک ساله ولی بازم....نمی تونم قبول کنم که دوستش دارم.

حتی یک درصد هم احتمال نمی دادم این دختر از سر دوست داشتن باهام ازدواج کرده بود.می خواستم باهاش راه بیام و دیگه لج نکنم.میخواستم زندگی ام رو یه کم شیرین کنم.اون حتی به یه کلمه ی ساده هم راضی بود. یه لحظه دلم براش سوخت.ولی اون می تونست از راه درستش به من ابراز علاقه کنه نه از اون راه!.ولی اون مقصر نبود.این من بودم که با آزیتا رابطه برقرار کردم.پوووف!


romangram.com | @romangram_com