#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_261
نکردم؟چه دلیلی داشت که یه سال تمام توی زندگی ای دست و پا بزنم که توش تنهام و از محبت خبری نیست؟؟ها؟اگه نقشه ای داشتم که زود اجراش می کردم و یه سال صبر نمی کردم.یه سال تمام زجر نمی کشیدم..یه سال تمام غذا درست نمی کردم و کار نمی کردم...یه سال تمام...
ادامه ندادم.روی مبل کنارم فرود اومدم.عینکم رو روی عسلی گذاشتم و گفتم:دختر عمه ام گلاره که خیلی دوستش داشتم عاشق امیررایا شد. ولی وقتی دید امیررایا دوستش نداره و یه بار بهش توپیده و گفته کنه دیوونه شد.منم قول دادم ازش انتقام بگیرم.باهاش نرم نرم دوست شدم.پسر واقعا فوق العاده خوب و مهربونی بود.کلی بهم لطف کرد.واقعا می دیدم که دوستم داره.اما من قرار گذاشته بودم اونو نابود کنم.بیشتر از اینکه بخوام نابودش کنم می خواستم خودم رو به خودم ثابت کنم.یه آدم مغرور اصولا دوست داره غرور بقیه رو بشکنه و این دقیقا شرح حال من بود!بعدش تو رو توی مهمونی بابای امیررایا دیدم. نمی دونم توی نگاهت چی بود ولی یهو ذهنم رو درگیر کردی.اومدم جلو ولی دیدم تو از من دوری می کنی و یه جورایی متنفری.این تنفرت رو نمی فهمیدم.آناهیتا دوستم رو وادار کردم تا باهام بیاد و دندونش رو درست کنه. به هر طریقی می خواستم بیام تو زندگیت ولی از من فراری بودی.وقتی استادمون شدی باز هم سعی کردم حضورم رو اعلام کنم ولی نشد.تصمیم گرفتم خودم رو بندازم جلو ماشینت تا بالاخره ببینی...می خواستم یه جورایی زیر دِینم قرار بگیری.چون باید من رضایت می دادم تا قضیه فیصله پیدا کنه و موفق هم شدم. چند وقت بعدش به اصرار دوستم روژان رفتم یه مهمونی...پارتی بود و به شدت شلوغ البته پر سروصدا.من داشتم می رفتم تا برای خودم شربت بیارم که تو رو دیدم.همش مشروب می خوردی.یه گوشه نشستم و خوب زیر نظر گرفتمت.کم کم که خوب مست شدی با یه دختر که کنارت بود و برات عشوه میومد بلند شدی رفتی داخل یکی از اتاقها...اون لحظه عصبی بودم و می خواستم بیام تا اون دختر رو از چنگت بیرون بکشم ولی بیخیال شدم چون گفتم حتما این کاره ای...رفتی و از شانس خوبم مهمونی طول کشید...ساعت حدودای سه صبح بود که آشفته بیرون اومدی و رفتی.حالا که فرصت رو مناسب دیدم رفتم توی اتاق و دختری رو دیدم که گریون به خودش می پیچد.جلو رفتم و دیدم بله،کارش رو ساختی.کمکش دادم و رفت حموم.بعدش که بهتر شد با گریه ماجرا رو برام تعریف کرد.از موقعیت استفاده کردم و بهش پیشنهاد دادم کمکش کنم تا ازت انتقام بگیره. از بدشانسی تو و خوش شانسی من دختره،آزیتا مسرور،باکره بود و تو افتتاحش کرده بودی!.پیگیر کارهاش شدم. بردمش پزشکی قانونی و خلاصه همه ی اینا...بر علیه تو شد تمام ماجرا.خوشحال بودم چون خیلی زرنگی بود که از آب گل آلود ماهی بگیری!.با پول و خلاصه هر چیزی که تونستم دهن آزیتا رو بستم و بهش قول دادم انتقامش رو بگیرم. اونم مثل اینکه دنبال پول بود چون سریع قبول کرد و به کمک خودم گم و گور شد تا دیگه خبری ازش نباشه.اون رفت و من بعد از یه مدت اومدم و پیشنهادم رو به تو دادم.می خواستم تا از دست ندادمت به دستت بیارم.ولی تو،چی فکر کردی؟فکر کردی می خوام نابودت کنم درحالیکه من دوست داشتم و فقط روش ابراز علاقه ام فرق کرد،چون تو از من متنفر بودی!.تمام داستان همین بود.ارمیا من بخاطر تو خیلی چیزها رو باختم.مامان و بابام اول همه بودن.دوستام و زندگی ام...مهر و محبتی که یک سال تمام ازم دریغ بود. محکم بودم ولی...واقعا خسته شدم.خسته شدم.من بخاطر تو همه چیز رو باختم حتی خودت رو!
چند دقیقه گذشت.با اخم بهم نزدیک شد و صورتش رو رو به روی صورتم قرار داد.گفت:باورت نمی کنم.اون مدرک پزشک قانونی رو همین حالا آتیش بزن تا قبول کنم.
بلند شدم و گفتم:معقول نیست اصلا...ولی حالا که همه رو باختم اون برگ برنده رو هم می بازم.فقط بفهم من اونی که فکر می کنی نیستم.اگه فکر کنی می بینی همه چی رو راست گفتم!
رفتم توی اتاقم.از زیر تختم بیرون کشیدم.مهم نیست دیگه هیچی برام مهم نیست.اشکم چرا می خواد بچکه؟مگه من همون نبودم که می گفتم چشمه ی اشکم خشکه؟.کاغذ ها رو برداشتم.فندک طلایی روی بوفه رو برداشتم و رفتم توی بالکن.دنبالم اومد.کاغذهای دستم رو دید.مطمئن شد خودشونن.فندک رو روشن کردم.دیگه هیچ چیز مهم نیست.فندک رو روی کاغذ ها گذاشتم و جلوم خاکستر شدن...
همونطور گفتم:من خیلی جاها توی زندگیم تنها نبودم ولی کنار تو...تنهاترین آدم بودم.یک سال تمام اخم و خشم و سکوت.من مامان و بابام رو از دست دادم.خواهرم رو...دوست هام رو و موقعیت های پیش روم رو... همه چی رو باختم که تو رو به دست بیارم.مهم نیست حالا غرورم له بشه،نه مهم نیست!.تو رو هم باختم!
برای اولین بار بدون خشم گفت:چرا با امیررایا ازدواج نکردی؟
چشم از خاکستر کاغذ گرفتم و توی مشکی های چشمهاش زل زدم و گفتم:چون تو وارد زندگیم شدی!چون تو رو می خواستم.چون سیاهی چشمهای تو رو به خاکستری چشمهای اون ترجیح می دادم.چون ..چون دوست داشــــ
هنوز حرفم رو تموم نکرده بودم که دستم رو کشید و من گرمایی رو حس کردم که یک سال تمام یا شایدم بیشتر منتظرش بودم.عطرش که توی مشامم پیچید ومن تا تونستم نفس عمیق کشیدم.دستهام رو آروم روی
کمرش لغزوندم و خودم رو بهش فشار دادم.زیر لب ولی جوری که بشنوه گفتم:خیلی وقته بهت نیاز دارم.
محکم تر بغلم گرفت و اشکهام رو گونه ام سر خورد.هر چقدر که ادعا کردم مغرور و محکمم این جا کم آوردم چون در برابر عشقم کوتاه اومده بودم.
حتی بغل گرفتنش هم خاص بود.پرستیژ خاص خودش رو داشت و مغرور و ساکت.هوای نسبتا خنکی بود. و من در آغوش شوهرم،داستان این همه رنج رو تکرار کردم.
-دست فرمونت خوبه،..(مکث)..رویا.!
romangram.com | @romangram_com