#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_267
یه نگاه به بلوز سفیدم انداختم.شلوار کتان کرمم رو هم پوشیدم.موهام رو شونه کردم و ادکلن زدم. یه نگاه
دیگه به خودم انداختم و رفتم بیرون.جلوی آینه داشت موهاش رو درست می کرد.برگشت سمتم و گفت: ارمیا فرق کج خوبه یا فرق وسط یا فوکول؟
همونجور که میگفت مدل هم می داد.خنده ام گرفت.مدل فوکولش شبیه تاج خروس بود. گفتم:فرق کج!
دوباره برگشت سمت آینه.منم داشتم نگاه می کردم.از توی آینه نگاهم کرد و گفت:چه به خودت رسیدی!
شونه بالا انداختم.راستی چرا آرایش نمی کرد؟.تا حالا ندیده بودم میره بیرون آرایش کنه(چقدر هم که تو بهش توجه کردی و دیدیش!)می خواستیم با رامتین و سینا بریم بیرون.ساعت حدودای شش بود که رفتیم بیرون. سوار آسانسور شدیم و من یه نگاه به تیپش انداختم.مانتوی تابستونه ی سبز کاهویی پوشیده بود با شلوار لی راستا.یه شال رنگارنگ هم سرش بود که بهش می اومد.سریع نگاهم رو ازش گرفتم.توی پارکینگ بودیم. خواستم برم سوار شم که دیدم یه جورایی نگاهم می کنه.گفتم:چیزی می خوای؟
معصوم و بچگانه گفت:میشه من بشینم پشت رُل؟
سری تکون دادم و نشستم سمت شاگرد و اونم با خنده و تشکر نشست.صندلی رو جلو کشید و آینه ها رو تنظیم کرد.خیلی ماهر عمل می کرد.یه چیزی زیر لب گفت و ماشین رو روشن کرد.دنده رو زد عقب.سریع فرمون رو چرخوند و از جایگاه بیرون اومد.خیلی حرکاتش ماهرانه بود.گاز رو گرفت و ماشین با همون صدای دور موتور به راه افتاد و با سرعت از پارکنیگ خارج شد.جالبی رانندگی اش به این بود که همه ی اطراف رو می پایئد و با سرعت می روند.لایی می کشید و من همونجور ساکت مونده بودم.راستش اولین بارم بود یه دختر رو می دیدم که انقدر توی رانندگی بی پروا و شجاع و البته ریسک پذیره!نه به اولین بار توی دانشگاه که همدیگه رو دیدیم و دعوا کردیم که رانندگی کی بده نه به الان.خدایی من اصلا اهل این کارها و ادا و اصولا و تیک آف و قیچی و لایی نبودم.این ماشین بنده خدا هنگ کرده بود.واقعا هنگیده بود.من تاحالا بیشترین سرعتی که باهاش رفته بودم صد بود و اصلا از این ادا و اصولا انجام نمی دادم.خدایی با این لندکروز به این گندگی لایی کشیدن و پرسرعت رفتن کار هر کسی نبود.در حالیکه میل به میل از ماشینها سبقت می گرفت.همش ساکت بودم و رویا هم با پرستیژ خاصی رانندگی می کرد.اولین باری بود که از این دیوونه بازی ها تجربه می کردم. پسرهای اطراف براش ادا در می اوردن و آفرین آفرین می گفتن.یکیشون هم به من گفت زن ذلیل که رویا دو ساعت تمام بهش خندید.البته تلافی کرد و باهاشون کورس بست.ولی به دوربرگردون که رسید ازشون جدا شد.یه کامیون داشت می اومد.یهو دیدم رویا پا روی گاز گذاشت.اشهدم رو خونده بودم ولی میل به میل از
جلوش دور زد.عجب حماقت هایی می کرد.خیلی جاها بوده که من عجله داشتم ولی حتی یه بار هم از این دیوونه بازی ها درنیاورده بودم.این جاده چرا انقدر کش اومده بود؟
رویا:ارمیا فلشم رو از توی کیفم در میاری؟
سری تکون دادم.از توی کیف چرمش فلش رو بیرون اوردم.از آینه به ماشین پشت سرش که همش چراغ می زد نگاه کرد و زیرلبی گفت:بیا ببینم چند مرده حلاجی؟
باز شروع شد!.خدایی اگه اهلش بودم کلی خوش می گذشت ولی واقعا از این دیوونه بازی ها خوش نمی اومد. ماشین پشت سرش می خواست سبقت بگیره ولی رویا نمی ذاشت.بالاخره به حرف اومدم و گفتم:چرا بهش راه نمیدی؟
همونطور که دنده معکوس می رفت گفت:از یه کیلومتری من چراغ می زنه!.این دیوونه با این پرایدش چطور می خواد از من که دارم صدوبیست می رونم جلو بزنه؟
به کیلومترشمار نگاه کردم.واقعا داشت صدوبیست می روند.من توی اتوبان هم صدوبیست نمی روندم.
romangram.com | @romangram_com