#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_255
کیفش رو توی دستش گرفت و گفت:امیدوارم که حالشون زودتر خوب بشه.خدانگهدار.
-خداحافظ.
به تهمینه خانم اشاره کردم تا همراهیش کنه.خودمم نشستم.گوشیم زنگ خورد.برداشتم.
-جانم پگاه؟
صدای موزیک می اومد.با خنده گفت:سلام آرتمن.خوبی؟
-خوبم.تو چی؟خوش می گذره؟
پگاه:اووووف...عالیه!جات خالی.خواستم بگم ممکنه مهمونی طول بکشه،نگران نشی!
کوتاه پرسیدم:مهمونی مختلطه؟
-نه،کاری نداری آرتمن؟
-نه عزیزم.خوش بگذره.
مثل اینکه کسی صداش زد.سریع گفت:بای.
-خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم و به صفحه ی گوشی نگاه کردم که عکس خودش بود.جدا که خیلی دوستش داشتم.یه جورایی اخلاقاش برام شیرین بود،فقط یه کم خیلی غُد بود.شاید حدود یه هفته ای می شد که فهمیده بودم پدر تارا مرده ولی به اصرار پگاه حرفی نزدم.حالا هم واقعا متعجب بودم چطور فهمیده بود؟
romangram.com | @romangram_com