#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_256
به چشمهای بسته و صورت زخمی اش نگاه کردم.کلاف زندگی ما چقدر پیچیده بود.من،پگاه،امیر،تارا و رویا. هنوز به کل رویا رو فراموش نکرده بودم،بالاخره اون جزء ای از زندگی من بوده..شاید گاهی اوقات یادش بیوفتم ولی فکر نمی کردم.!چی شد که من تارا رو دیدم و فهمیدم خواهر رویاست؟حالا من کنار خواهر کسی بودم که اگه امیر نبود،حتما الان اون جای پگاه بود.ولی خیلی خوشحالم که همسرم نیست و من پگاه رو به دست اوردم که واقعا پگاه و صبح امید زندگی ام بود.توی این شش ماه همیشه به این فکر بودم که اگه جلوی راهم قرار نمی گرفت چه فرشته ای رو از دست می دادم.درسته!گاهی اوقات دعوا می کنم و پگاه دو تا فحش آبدار به من میده و من کلی به مخم فشار می آرم که معنیش چه میشه؟!.کلا میونه ی خوبی با فحش داشت.اینجوری خنک می شد. قبلنا که نمی شناختمش یا کمتر می شناختمش کلی حرص می خوردم و گاهی باهاش دعوا می کردم،اما بعدها که فهمیدم تنها راه آروم شدنشه ، دیگه رویه ی قبلی رو در پیش نمی گیرم و میزارم حسابی خودش رو خالی کنه.! واقعا که همه چیزش برام دوست داشتنی بود!
فقط،یه نقطه ی مبهم توی زندگیم مونده!....
چرا وقتی پگاه فهمید رویا رو دوست دارم،اصرار کرد تا بهش بگم؟در حالیکه می دونست علاقه ام به جایی ختم نمیشه و بی سروته؟واقعا نمی فهمم چرا؟چرا اون همه اصرار داشت؟ چندبار سعی کردم بپرسم ولی پگاه ازم رسما خواست این بحث رو پیش نکشم...از مرور گذشته ای که علاقه ی من به رویا توش پنهان بود متنفر بود!.شاید بعدا از زیر زبونش بکشم بیرون ولی حالا نه!
چشمهاش رو باز کرد.وقتی اطراف رو کاوید،نگاهی به من انداخت.اشکش سریع جوشید و با صدایی که احتمالا به خاطر جیغ کشیدن،گرفته بود گفت:چرا؟چرا بهم نگفتی بابام مرده؟چرا؟..
شرمسار اما آروم گفتم:نمی خواستم بیشتر از این به دردهات اضافه کنم.هر کی ندونه من که می دونم هنوزم که هنوزه خودت رو نمی بخشی! فکر کردی روز عروسی ندیدمت که می خواستی بری پیششون ولی نرفتی؟متاسفانه بعدش گمت کردم..آخر مهمونی هم که تهمینه خانم اومد و گفت نیستت!.حالا که رفتی چیز عایدت شد؟
اشکاش اصلا متوقف نمی شد.با هق هق ملایمی گفت:آره.عایدم شد!.من عوضی اون شب نرفتم چون روم نمیشد تو روشون نگاه کنم.نرفتم چون نمی دونستم منتظرمن!.نرفتم و حالا زانوی غم بغل میگیرم چون که بابام رفت،تمام هستی ام
دیگه نتونست ادامه بده.از روی عسلی یه لیوان آب برداشتم .نیم خیز شد و آب رو خورد.زانوهاش رو جمع کرد.سرش رو گذاشت روی پاهاش و شونه هاش شروع به لرزیدن کرد.
صدای خفه اش به گوشم رسید:مامان و بابام راضی به ازدواج من با سالارخان نبودن.خب آره دیگه،اصلا معقول و قابل پذیرش نبود.ازدواج یه دختر بیست و چهار ساله با یه مردِ...
اشک هاش رو محکم با پشت دست پاک کرد و گفت:ولی من کور شده بودم...عاشق کور بود.دوستش داشتم.چهره ی سالار برخلاف سنش جوان و فریبنده بود.بابا همش دعوام می کرد.مامان سعی می کرد با زبون نرم راضی ام کنه...اون موقع حسین،همسایه روبه رو ایمون،ازم خواستگاری کرده بود و مامان و بابا بهش جواب مثبت داده بودن.پسر خوب و تحصیل کرده ای بود ولی من...می گفتم الا بلا فقط سالارخان...اصلا برام مهم نبود.حرفهای دیگرون و نیش و کنایه هاشون!.بابا فکر می کرد برای فرار از ازدواج با حسین دست به همچین کاری زدم ولی نه!من سالارخان رو می خواستم. خیلی هم می خواستمش!.می دونم الان میگی چه دختر عجیبی!آره،ایده آل من برای ازدواج با همه ی دخترهای اطرافم فرق می کرد.همه عاشق یه مرد خوشگل و جوون می شدن و من عاشق یکی که...لب گور بود!
هنوز هم محکم به صورتش دست می کشید،دیوونه وار!.یه کم دستوری گفتم:نکن تارا،صورتت زخمیه هنوز!
بدون توجه به من گفت:بابا کوتاه اومد،ولی کاش کوتاه نمی اومد.رویا جیغ می کشید و به دست و پای بابا می افتاد تا منصرف بشه ولی بابا خسته شده بود،از من و رفتارهای مزخرف و صد البته بچگانه ام..رویا خواهر خوبی بود. همش دعوا می کرد و می گفت:بابا بیخیال شو،تارا دیوونه شده شما کمکش کنین...حق با اون بود.من دیوونه شده بودم.یادم نمی ره...
من از شنیدن اسم رویا اخمهام توی هم بود.چشمهای لبریز از اشکش به یه نقطه از ملافحه ی روش خیره بود.انگار که داره چیزی رو می بینه!شاید خاطراتش رو به چشم می دید..
-داد زدم و گفتم:خودت دیوونه ای!.برگشت و بدون توجه به بابا و مامان سرم جیغ کشید که عاشق چیِ یه پیرمرد لندهور هوسباز شدم؟یه پیرمرد چشم چرون!.داغ کرده بودم.بهش نزدیک شدم و بهش سیلی زدم.می فهمی؟برای اولین بار،خواهرم رو زدم،محکم.به خاطر کی؟سالارخان.اون داشت به عشق من می گفت هوسباز... نه،سالارخان هوسباز نبود.اون من رو بخاطر قیافه یا چهره ام دوست نداشت،اون هوسباز نبود!زدمش و خودم پشیمون شدم که چرا دست روی خواهرم،همدمم،بلند کنم؟!.ولی اون موقع حس می کردم حقشه!.رویا هم کوتاه اومد،از خُل بازی های من اونم کوتاه اومد و مراسم یا جشن بزرگ عروسیمون به راه افتاد.گوشه و کنایه ها برام مهم نبود،یه جورایی اصلا نمی شنیدمشون!.ولی اصلا حواسم نبود مامان و بابا می شنون!می شنون و پیر و پیرتر و شکسته تر میشن!.خانواده ام که تنها گنجینه ام بودن رو کنار زدم و سالارخان رو انتخاب کردم.گفت تا تهش می مونه!.نموند!..نموند!
romangram.com | @romangram_com