#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_254
صداش رو شنیدم.مثل همیشه خونسرد:تارا خانم،لطفا آروم باشین..با گریه ی شما چیزی حل نمیشه!
این وسط فقط حوصله ی نطق این رو نداشتم.زیر لب گفتم:بابا بخاطر من مرد،من!
دوباره گفت:تاراخانم،پدر شما شاید از غم دوری شما مرد ولی زیاد مقصر نیستین.مرگ و زندگی دست خداست.
جیغ کشیدم:میشه چیزی نگی؟
سرم روی پاهام گذاشتم و تا جون داشتم گریه کردم.برای خودم،برای این بخت سیاهم.نمی دونم کی رسیدم و اصلا حسین آدرس رو از کجا می دونست؟فقط می دونم خودم رو توی خونه دیدم.بدون توجه به همه که می پرسیدن چی شده و یزدان،رفتم توی اتاقم.روی تختم ولو شدم و خاطراتی که با بابام داشتم رو مرور کردم. چقدر سیاه بخت بودم...
به خودم و بختم لعنت فرستادم....به زندگی نکبتی که برای خودم درست کرده بودم.
(گاهی وقتا خیلی زود دیر میشه!)
*آرتمن*
تهمینه خانم زنگ زد و گفت که تارا زخمی و خونین اومده خونه.منم هول رفتم خونه اشون.پگاه رفته بود تولد دوستش مینا.دلم نمی خواست ناراحت و درگیرش کنم واسه همین بهش چیزی نگفتم.به اندازه ی کافی روی تارا حساس بود.دلم نمی خواست بیشتر از این حسادتش رو تحریک کنم.آره،حق با اون بود و این همه نزدیکی بین من و تارا شاید درست نبود ولی...دلم براش می سوخت.تنهاتر از این حرف ها بود.بیشتر دلم برای یزدان می سوخت.نه که بگم همه ی رابطه ام باهاشون از سر ترحم بوده،نه! بالاخره یزدان پسرعموی منه و من این نزدیکی بین خودم و تارا و یزدان رو پذیرفتم.پگاه هم نسبت به قبل بهتر شده و کمتر حساسه!.منم که طبق معمول هفته ای یه بار یا دو هفته ای یه بار میام بهشون سر می زنم.
دکتر گفت:آقای...
سریع گفتم:احتشام...
با آرامش گفت:آقای احتشام،این خانم تحت فشار روحیه و مثل این که درگیری داشتن..چون صورتشون و دستهاشون کاملا زخمی بود.اون قسمتها رو شست و شو دادم و دیگه مشکل خاصی ندارن.جز همون فشار روحی ای که گفتم...بهتره یه سر به روانشناس یا دکتر اعصاب بزنن...
-چشم،حتما.
romangram.com | @romangram_com