#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_253
از تهمینه خانم و منیژه که دم در بودن خداحافظی کردم و گفتم که یزدان بیدار شد و بهونه گرفت بهم زنگ بزنن.رفتم سمت ماشین خودم.ولی یه لحظه موندم.ماشین سالار کجا بود؟کنار ماشین من و چادرپیچ شده بود.تا کی می خواستم بهش دست نزنم؟این ماشین یادگاری سالارخان بود برای یزدان...می خواستم یزدان این ماشین رو داشته باشه،هر چند که تا اون موقع این از مُد خواهد افتاد.ماشین خودم رو روشن کردم و با ریموت در رو باز کردم.وقت نبود منتظر سرایدار خونه بمونم.از خونه تا خونه ی مامان و بابام راه زیادی نبود.زود رسیدم.دسته گل شقایق و رز که بابا خیلی دوست داشت رو توی دستم گرفتم.حالا ماشین رو روبه روی خونه پارک کرده بودم.دلیلی نداشت قایم شم.تا برگشتم جمعیت نسبتا کثیری رو،توی حیاط خونه دیدم.در باز بود و اون جمعیت به من خیره بودن.ذهنم قفل کرده بود.پلاکارد های روی دیوار چی بود؟نگاهم رو ازشون می دزدیدم.چرا وایستادم؟باید برم داخل!.پیش مامان و بابام.رفتم داخل و سعی کردم اصلا به بقیه که متعجب نگاهم می کنن و یا شایدم با ترحم،توجه نکنم.رفتم داخل.صدای شیون خانم ها توی خونه پیچیده بود.بابا همیشه از صدای شیون متنفر بود.میون اون همه آدم با لباس مشکی من با لباس روشن چیکار می کردم؟ اصلا یادم رفته بود.امروز شهادت یکی از امام ها بود.این مراسم هم،مراسم روضه بود.پس چرا به دلم بد راه داده بودم؟رفتم جلوتر...خانم ها رو دونه به دونه کنار زدم تا مامانم رو پیدا کنم...اگه روضه بود پس چرا فقط چند نفر اینجا بودن؟این چند نفر هم خاله ها و عمه هام بودن.دنبال مامانم می گشتم ولی کسی کمکم نمی کرد. مهلقاخانم دستم رو کشید.اشک روی گونه اش خشک شده بود و چشمهاش قرمز بود.گفتم:مهلقاخانم، مامانم کو؟بابا کو؟
صدای شیون ها از سر گرفته شد.ولی هنوز داشتم با جیغ مهلقا خانم رو بازخواست می کردم که یهو دستم کشیده شد.چشمم به صورت چنگ زده شده ی عمه بزرگم(مامان گلاره) افتاد.این همه گریه و آشوب برای یه مراسم روضه زیادی نبود؟خواستم چیزی بگم که یکی محکم زد توی گوشم.به جونم افتاد و با چنگ و کتک من
رو زخمی می کرد.خانم ها دورش رو گرفتن و سعی کردن از من جداش کنن.ولی مگه کنار می رفت؟همش می زدم و نفرینم می کرد.تمام صورتم از چنگهایی که کشیده بود می سوخت.ولی حتی نمی تونستم جیغ بزنم. گیج بودم که چرا اینجام و دارم مواخذه میشم؟انقدر من رو زد تا اینکه کسی دستش رو کشید و عمه کنار رفت. تا دیدمش،چشمم به چشمهای مشکیش افتاد.سریع با تمام درد بلند شدم و خواستم خودم رو توی بغل مامان بندازم که هلم داد.چشمهای همه قرمز بود و مامان...اصلا طبیعی به نظر نمی رسید!با ناراحتی نگاهش کردم و بغضم شکست و گفتم:چیه؟چرا پَسَم می زنین؟برای اینکه با کسی که دوستش داشتم ازدواج کردم؟بخاطر اینکه توی عروسیم باهام سرسنگین بودین؟واسه اینکه من رو تا خونه ی بخت همراهی نکردین؟واسه اینکه فردا صبحش برام کاچی نیووردین؟واسه اینکه وقتی حامله بودم خبری نگرفتین ازم؟واسه اینکه وقتی نوه اتون،بچه ی من به دنیا اومد نیومدین پیشم؟واسه اینکه وقتی شوهرم مرد نیومدین پیشم،درحالیکه می دونستین جز اون کسی رو ندارم؟واسه اینکه هنوز دو ماه از مرگش نرفته بود صدای ساز و رقصتون تا دو خونه اونورتر می رفت؟واسه اینکه حتی نگفتین این بشر مرده است یا زنده؟.واسه اینکه...
خواستم چیزی بگم که داد کشید و به سمتم اومد.تا می خورد زدم و گفت:دختره ی خیره سَر،چی برای خودت می گی؟گم شو برو بیرون!.مهران تا لحظه ی آخر عمرش نگاهش به در بیمارستان بود تا شاید یکی از شما به دردنخورها بیاد پیشش....مدام می گفت الان رویا یا تارا می رسن...اون بیچاره بخاطر توی بی همه چیز گریه کرد!.می گفت دخترم چرا نمیاد؟تارام چرا نمیاد؟...
مامان هنوز داشت ادامه می داد ولی من محو یه کلمه بودم..آخر عمرش؟..مگه بابا مرده بود که می گفت آخر عمرش؟..
عمه بزرگ:دختره ی بیشعور!داداشم به خاطر توی بی لیاقت مُرد.از درد و غم سکته کرد و مرد!.دکترا گفتن اگه توی لعنتی اونجا بودی شاید بهتر می شد..ولی خانم کجا بودن؟شمال...رفته بودن عشق و حال!.بابای بیچاره ات داشت پرپر می شد ولی تو در حال صفا سیتی بودی!.
بابا بخاطر من مرده بود؟وقتی من رفته بودم شمال؟من نرفته بودم عشق و حال.همراه مجیدی رفته بودم یه سر به باغ های شمال بزنم...همین!.چرا کسی چیزی به من نگفت؟چرا؟چرا کسی نگفت تارا برگرد بابات منتظرته؟چرا کسی من رو خبر نکرد تا بیام؟همه ی وجودم چوب بود و مامان گوله ی آتیش.. عمه موهامو کشید و گفت:افریته با آرایش اومدی چه غلطی بکنی؟بمیرم برای داداشم که مرد و این روزا رو ندید.!
مامان فریاد کشید:از خونه ی من گم شو بیرون!.باعث و بانی مرگ شوهرم تویی!تو!
صداشون مثل پتک توی سرم می خورد.نمی خواستم برم.مامان دستم رو کشید و از خونه بیرونم کرد.نگاه های اقوامم برام مهم نبود.اصلا اشکم نمی ریخت.توی بهت بودم،من کشته بودمش؟بابا من دلیل رفتنت بودم؟ ولی بابا من هم کلی منتطر موندم تا یکی از شماها بیاد پیشم ولی...نیومدین و من شرمنده بودم!چرا زودتر نیومدم؟ نگاهم روی پلاکاردها چرخید.
"خانواده ی محترم آرمان،مرگ آقای آرمان را تسلیت عرض می کنیم.غم آخرتان باشد.خدا صبرعظیم نصیبتان کند.
همکارهای بابا و مامان،دوست و آشنا همه پلاکارد و بنر زده بودن و تسلیت گفته بودن.نگاهم روی اسم آرتمن چرخید.پس اونم می دونست...می دونست و به من نگفت...نگفت که امروز مراسم هفتم بابامه!یعنی یه هفته است بابام مرده و من تازه فهمیدم.فهمیدم من مقصر مرگش بودم.روی زمین سر خوردم.تمام اشکم صورتم رو پر کرده بود.تقصیر من عوضی بود.عمه راست می گفت،من یه بی همه چیز بی شعور بودم که بابام بخاطر من مرد،یه آشغال!.آره،آشغال بودم که تنهاش گذاشتم و اون سکته کرد.بابا چرا رفتی؟چرا بخاطر من عوضی مردی؟داشتم نابود می شدم که نفر اول زندگیم بخاطر من مرده بود.منی که...
بابا چرا رفتی؟چرا آخه؟حس می کردم زانوم می سوزه و مسلما شلوارم پاره شده بود.حالا خودم صورت خودم رو چنگ می انداختم و می زدم.بابا بخاطر من مرد؟من؟..خدایا هنوز داغ سالار برای من تنها تازه است،دیگه چرا درد بابا رو بهش اضافه کردی؟ها؟خـــــــدا،ازت گله مندم.حالا که من اومده بودم برای عذرخواهی تو بابام رو بردی!.حتی نشد برای آخرین بار ببینمش.ببینمش و بهش بگم غلط کردم!.مراقب بابام باش،خدا.
هنوز داشتم گریه می کردم و خودم رو می زدم که دستی من رو از روی زمین بلند کرد.برگشتم سمتش.حسین بود.پسرمهلقا خانم که خواستگار من بود.هنوز ازدواج نکرده بود؟اگه با حسین ازدواج می کردم،از بابا دور می شدم؟اون می مرد بخاطر من؟مسلما نه...می دونستم براش سخته بهم نزدیک شه ولی من کس دیگه ای رو نداشتم.من رو نشوند سمت شاگرد و خودش پشت ماشین.نا نداشتم چیزی بگم یا حتی اعتراضی کنم.همش گریه می کردم و موهام رومی کشیدم.
romangram.com | @romangram_com