#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_241
ازشون خداحافظی کردم و خواستم برم سمت تهمینه خانم و گلناز که صدایی آشنا گفت:خودتی تارا؟
برگشتم سمت صدا و با دیدن گلاره توی یه دامن و بلوز سفید گفتم:گلاره؟
بغلم گرفت.اشک توی چشمهام حلقه بسته بود و مشخص بود که اشکم می خواد بریزه ولی جلوش رو می گرفتم.
-خوبی عزیزم؟
با خنده گفتم:تو خوبی گلاره؟
با تعجب به یزدان اشاره کرد و گفت:پسرته؟
لبخندی زدم و گفتم:آره!
ازم گرفتش و بوسیدش و قربون صدقه اش رفت.بحث رو به عروسی رویا کشید که چرا من رو ندیده و من روم نشد بگم شوهرم تازه مرده بود و پدرومادرم دو روز صبر نکردن!با معذرت خواهی رفت پیش پگاه.منم مسیر رو به سمت تهمینه خانم و گلناز کج کردم.تا نشستم گلناز یزدان رو ازم گرفت تا اذیت نشم.به این مسائل عادت کرده بودم وگرنه دلم می خواست بغل خودم باشه..نگاه ها رو روی خودم حس می کردم.بهشون بی توجه بودم چون امشب شبی نبود که من حرص بخورم!.امشب شبی بود که می خواستم خودم رو به خودم ثابت کنم!به خودم بفهمونم که نباید جا بزنم،چون جا زدنم مساوی تباهی آینده ی تک پسرم بود!.من زمین نمی خوردم تا پسرم سرش رو بالا بگیره تا...
تا وصیت نامه ی سالار به حقیقت بپیونده!
صدای جیغ یزدان اومد.از فکر بیرون اومدم و دیدم بهونه میگیره!حوصله اش سر می رفت بچه ام...به گلناز گفتم:بدش!
ترسید.گفت:نه خانم حواسم بهش هست!
چشمهام رو بستم و باز کردم که تهمینه خانم بچه رو ازش گرفت و بهم داد و گفت:بفرمائید خانم.
بغلش گرفتم.عاشق این بود که بغلش کنم و دورش بزنم.حتی گاهی کل باغ خونه رو می گشتم تا آروم بشه و بخوابه! بد بهونه نبود ولی گاهی یادش می رفت بخوابه!.از بس که شیطون بود.کل خونه از دستش روی هوا بود.رفتم سمت پیست و صدای کرکننده ی موزیک رو گوش دادم.سعی کردم توجه نکنم به اینکه آهنگش مثل آهنگ عروسی ام بود!
romangram.com | @romangram_com