#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_240

وارد بخش اصلی شدیم.مثل اینکه از جشن گذشته بود.رفتم سمت جایگاه که پگاه و آرتمن رو کنار هم دیدم که با یه آقا و خانم که شبیه عمو و زن عموی پگاه بودن حرف می زدن.به هم می اومدن.آرتمن آخرش هم به یه زن چشم سیاه رسید!.رفتم پیششون.تهمینه خانم و گلناز رفته بودن و به دستور خودم یه گوشه ی دنج و نسبتا خلوت نشستن. حواسشون به من نبود.گفتم:سلام عرض شد!

دوتایی سمت من برگشتن.عمو و زنعموی پگاه هم با یه تبریک کوتاه رفتند.آرتمن سریع یزدان رو که داشت خودکشی می کرد تا بره بغل آرتمن رو ازم گرفت.با پگاه که واقعا خوشگل شده بود دست دادم و روبوسی کردم.

با لبخند گفتم:تبریک می گم پگاه...خیلی به هم میاین!

ملیحانه گفت:ممنون که اومدی!

و واقعا این لحن از پگاه بعید بود.با آرتمن هم روبوسی کردم و گفتم:مبارک باشه شاداماد!

با خنده ای که چال گونه اش رو نشون می داد گفت:عروسی پسرت جبران کنیم!

با لبخندی که واقعا از ته دلم بود گفتم:ایشالله!

یزدان خودش رو به سمتم هل داد و گفت:ما ما...

آرتمن محکم بوسیدش و گفت:به آرزوت رسیدی تارا؟

یزدان رو بغل کردم و گفتم:بله!

یه آقا و خانم دیگه اومدن و آرتمن مشغول شد.پگاه رو به من گفت:رویا رو ندیدی؟

نمی دونم اخم کردم یا نه،ولی بی تفاوت گفتم:نه!چطور؟

-تا چند دقیقه اینجا بود.


romangram.com | @romangram_com