#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_239

*تارا*

یه لباس بلند کاملا مجلسی فیروزه ای پوشیده بودم.کلی پول بابت دوخت و پارچه اش داده بودم و فوق العاده مجلسی و شاید سلطنتی بود.نه خیلی باز بود نه خیلی بسته! برای یزدان هم یه بلوز شلوار ست لی پوشیده بودم.امروز رفته بودم کارخونه..محمودی دست راست و وکیل قابل اعتماد سالار بود.سرکی به کارخونه کشیدم تا بفهمن هنوز کسی هست که حواسش به همه چی هست.هر آخر هفته محمودی می اومد و خبرهای کارخونه رو دونه به دونه می داد.یه نفر رو هم اجیر کرده بودم و مو به مو کارها رو برام می گفت و از همون طریق فهمیده بودم جدی جدی محمودی آدم قابل اعتماد و درستیه!.زیاد از کارهای کارخونه سر درنمی اوردم.سالار خان گاهی اوقات برام یه چیزهایی می گفت که شاید اگه همون ها نبود الان گیج می موندم و کارخونه ورشکست می شد!.یکی از زمین های بزرگ سالارخان رو وقف کرده بودم چون دیروز تولدش بود و هر چی از اون روز نگم بهتره!.نگم که کلی گریه کردم!.

آرتمن می خواست کسی رو بفرسته تا بیارتمون ولی منصرفش کردم.خودم یه زن خان بودم و احتیاجی به کمک نبود. تهمینه خانم هم یه دست لباس شیک پوشیده بود و قرار شد اون هم همراهم بیاد.اصلا دوست نداشتم تنهایی برم. یزدان

به جز بَ بَ گفتن با تلاش های شبانه روزی من و تهمینه خانم و منیژه و گلناز مَ ما هم می گفت و همین برای من کافی بود.نمی فهمیدم حکمتش چیه که این بچه اصلا گریه نمی کرد؟!.پوره ی کدو و فرنی رو توی یه ظرف گذاشتم و دادم دست تهمینه خانم و اونم توی کیفش گذاشت.گلناز هم که پکر یه گوشه وایستاده بود.دختر کم سن و سالی بود و یزدان خیلی دوستش داشت.حالا که اکثر اوقات به شرکت سر می زدم و کارها رو زیر زیر انجام می دادم گلناز بود که از یزدان مراقبت می کرد و باهاش بازی می کرد.برنامه هایی برای شرکت داشتم.می خواستم محکم روی پای خودم وایستم و می دونستم که می تونم!.رفتم سمت گلناز و گفتم:زود لباس بپوش!

سرش رو بلند کرد.مثل اینکه حرفم رو نفهمیده بود.جدی گفتم:لباس بپوش.منیژه یه دست لباس برات گذاشته!

با خوشحالی خواست چیزی بگه که گفتم:زود باش دیگه!

زود رفت بالا.تهمینه خانم با مهربونی گفت:کار خوبی کردین خانم.از دیروز که فهمیده همش تو خودشه،می دونین که کسی رو نداره و تنهاست!همین ها هم دل کوچیکش رو شاد می کنه!

گلناز یه دختر خیلی مهربون بود که فقط یه عمه داشت که توی کرمان بود.تمام وقت اینجا بود و من خیلی دوستش داشتم.به جز منیژه که آخر هفته ها می رفت خونه اشون همه تمام وقت بودن.امشب هم خودم فرستاده بودمش مرخصی! خیلی از خدمتکار ها رو بیرون فرستاده بودم چون خیلی هاشون رو احتیاج نداشتم.راننده شخصی سالارخان که حالا راننده شخصی من شده بود،منتظر مونده بود.من و تهمینه خانم نشستیم و بعد هم گلناز درحالیکه نفس نفس می زد نشست و راننده حرکت کرد.واقعا قشنگ شده بود.چهره اش زیادی ملیح و معصوم بود.

بعد از یه ربع رسیدیم.باغ بزرگی بود که خارج از شهر بود.پیاده شدیم.همون دم در رفتم تو قالب یه دخترخودخواه و مغرور و البته محکم.دم در بابای پگاه رو دیدم که بهترین دوست بابا بود.راستی می شد بابا رو ببینم؟

با لبخند گفت:سلام دخترم.قدم روی چشم گذاشتین.

دستش رو گرفتم و گفتم:سلام عمو...مبارک باشه.. ان شالله به دل خوش کنار هم باشن!

رفتیم جلو و مادر پگاه رو دیدم.زن خیلی خوبی بود و من دوستش داشتم. باهاش دست دادم و گفتم:سلام خاله..مبارک باشه!

با لبخندی که رژ ملایمش رو به رخ می کشید گفت:ممنون که اومدی عزیزم.


romangram.com | @romangram_com