#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_242

یزدان دستهاش رو محکم تکون می داد.می تونست بشینه اما فقط با گامبوله راه می رفت و نمی تونست راه بره.هنوز براش زود بود.شاید یه ماه دیگه می تونست سر پا وایسه.از اونجا کنار رفتم.دلم رقص می خواست اما نمی تونستم. پیست رو دور زدم و خواستم برم سمت آب نما که از دور توجهم سمت یه میز جلب شد.مامان و بابام بودن.و چقدر هم شکسته شده بودن.گرد پیری روی صورتشون نشسته بود ولی همچنان پرابهت و مغرور سربلند نشسته بودند.دلم براشون تنگ شده بود.من اشتباه کرده بودم،خیلی!خواستم برم جلو ولی موندم...پای رفتنم لنگ بود!نمی تونستم برم...من اشتباه هایی کرده بودم که غیرقابل بخشش بودند!.اشتباهاتی که بین من و پدرومادر و خواهرم فاصله انداخته بود.نمی خوام بگم بودن با سالار اشتباه بود ولی می تونستم یه جور دیگه قانعشون کنم!می تونستم جوری پیش برم که بینمون فاصله نیوفته! اون موقع خام بودم نفهمیدم ولی حالا چی؟حالا که هم پدر هم مادر یزدان شده بودم می فهمم غلط زیادی کرده بودم!

اشک روی گونه ام سرخورد.یزدان جای اشکم رو دست می زد تا بفهمه چیه.دلم میگفت برو عقلم می گفت با چه رویی؟ عقب کشیدم.من سرخورده تر از اونی بودم که برم.من نمی تونستم برم چون من دیگه دخترشون نبودم.چون من اون تارایی نبودم که با باباش دسیسه می کرد تا مامانش رو بخندونه! اون تارایی نبود که برای باباش گیتار می زد و برای مامانش می خوند!.اون تارایی نبود که با رویا لج می کرد و وقتی خواست بره تهران براش تا صبح گریه کرد و بعدش هم رفت زیر سُرُم!.همون تارایی که باباش می گفت:دختر ناز بابا،عصای دستم! ولی بابا،عصای دستت مار شد و دور گردنت پیچید!.شد مایه ی ننگت!بدون توجه به عشق به سالار و بچه ای که بغلم بود و تمام زندگیم بود،داشتم به تارای گذشته ها لعن می فرستادم و به خاطر بچگیش توبیخش می کردم.دیگه برام مهم نبود یه زمانی بدون فکر به سالارخان خوابم نمی گرفت...چرا عاشقش شدم وقتی که الان ندارمش؟خودم که می دونستم بخاطر پول و ارث نبود!.پس چی؟عشق،هه! به بهای از دست دادن مامان و بابام؟نه،نخواستم!ولی چرا آدم نمی تونه برگرده به گذشته؟ها؟چرا جایی باید بگه بسه دیگهنمی تونم؟ این دیگه چه قانونی بود؟دیوونه شده بودم.به حدی روانی بودم که می تونستم پسرکم رو بکشم و تیکه تیکه کنم!دیوونه شده بودم دیگه!.

برای اولین بار با خشم بهش نگاه کردم و لب و لوچه اش رو آویزون کردم.با حرص رفتم سمت میز و یه جورایی توی بغل تهمینه خانم پرتش کرد.چرا بهش می گفتم تهمینه خانم؟.چون زمانی برام مثل مادر بود،نه مادر...مثل مادر!

تهمینه خانم و گلناز با استرس نگاهم کردن و پرسیدن کجا که غریدم:دست از سرم بردارین!

تنها شانسی که بهم رو آورده بود،صدای کرکننده ی موزیک بود که جیغ من لا به لاش گم شد!.بدون فکر راه افتادم گوشه ی باغ که یه میز بود.می دونستم عمورضا اجازه ی سرو مشروب نمیده و این مشروبی که به من چشمک می زنه مال اون آشغال هاییه که با خودشون مشروب اوردن.دو سه تا پسرو و دختر اونجا بودن..رفتم جلو.لبخندهای چندش و تعریف هاشون از زیبایی ام رو نادیده گرفتم.کور شده بودم،بس که دیوانه بودم.یه جام برداشتم و بدون اینکه فکر کنم من تا حالا مشروب نخوردم،همش رو سر کشیدم.حالا می فهمیدم آدمای تنها که مشروب می خورن اصلا عقل ندارن و بدون فکر مشروب می خورن!تنهایی و دیوانگی، نه؟!.لبهام می لرزید.یه گوشه افتادم.دختر مو مشکی بهم سیگار تعارف کرد.روشن شده بود.ازش قاپیدم و لای انگشتام گذاشتم و کام گرفتم.اشک مدام از گونه ام سر می خورد و چهره ی مامان و بابا و سالار و رویا و همه ی دوستهایی که بهم پشت کرده بودن از جلوی چشمم رد می شدن.خاطرات خوبی که داشتم.آرامشی که توی خانواده داشتم.خاطرخواه ها و اونایی که ازم تعریف می کردن...همه چی!حتی معلم هام هم که میگفتن صدای خوبی دارم.فقط چهره ی یزدان از جلوی چشمهام محو بود!.اصلا مگه من بچه داشتم؟من کی بودم؟

مغزم هنگ کرده بود..میون دودهای سیگار محو بودم.سیگار تموم شده بود.آخرش رو همون دختر از دستم کشید و یکی دیگه گذاشت لای انگشتهام.چی شد که من به اینجا رسیدم؟همش از همونجا شروع شد که من وارد قصر سالارخان شدم.شده بودم نکیساش و براش ساز می زدم.شغلی کاملا مزخرف!.عاشق منش و غرورش شدم و اون قیافه ی فریبنده اش!.عرق از صورتم می ریخت.موهای بلندم رو بین دستهای یه عوضی حس کردم.فقط تونستم سرم رو بکشم عقب.اون که از من بدتر بود رفت پی یه دختر دیگه!.چرا اومدم بین این جمع؟تا از بقیه دور باشم.انقدر پک زده بودم و مشروب خورده بودم که به نفس نفس افتادم و گرمم شده بود.همه جا دور سرم می چرخید...

قیافه ها مات بودن و صداها رو قاطی پاطی می شنیدم.سرم به دوران افتاده بود و چشمهام روی هم می اومدن.داغ کرده بودم و حس می کردم الان تموم می کنم...از دود سیگار سرفه کردم.عادت نداشتم.معدم می سوخت و عقلم قد نمی داد. من کی بودم؟اینجا کجا بود؟همه ی رنگها و تصویرها با هم ترکیب شدن و چشمهای من روی هم اومد.

*_*

-مهران،چرا بچه ها نمیان پیشمون؟مطمئنم رویا و تارا اومدن!چرا نمی آن؟دلم برای تمام دنیاهام تنگ شده!

-نمی دونم خانم...اینم آخر و عاقبت ما شد!

-چرا آخه؟چه گناهی به درگاه خدا کردم که الان که پیر شدم و بهشون احتیاج دارم نیستشون؟مهران!

-نمی دونم مهتاب...بسه دیگه کور شدی انقدر گریه کردی!

-دلم شور می زنه...نکنه اتفاقی براشون افتاده باشه؟


romangram.com | @romangram_com