#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_221

سهیل که داشت چای می خورد گفت:نوچ!به تو اعتمادی نیست بی آبروم کنی!.حقیقت!

الهام با خنده گفت:دوست دختر داشتی؟

چای توی گلوی سهیل گیر کرد و من از خنده پهن شده بودم روی فرش..من دونه به دونه اشون رو می شناختم.اون موقع ها هم یه بار گوشی سهیل رو سر همین بازی گرفتیم و چکشون کردیم و دیدیم اکثرا دانشجو های ترم پائین بودن!

سینا گفت:وای بر ارمیا با این دانشجوهاش!

ارمیا که بطری رو از روی زمین برداشته بود گفت:ازش انتظار داشتم.یه سری هم حواست نبود سهیل و داشتی قربون صدقه اش می رفتی غافل از اینکه من پشت سرتم..خدایی خیلی دوست دختر ذلیل بودی!

الهام با اخم می خندید.مسلما می دونست.سهیل هم آخر تسلیم شد و گفت:آره داشتم آقا...داشتم!

روناک گفت:آفرین آقا سهیل..صداقت پایه ی خونه و زندگی یه زوجه!

طهورا گفت:کم کلیشه ای زر بزن!

اینبار ارمیا بطری رو چرخوند.همچین چرخوندش شاید حدود پونزده ثانیه متحرک بود.ولی وقتی وایساد من وقت بود جیغ بکشم از خوشحالی و ارمیا وقت بود بترکه!.با لبخند دستهام رو به هم کوبوندم ولی قبلش گفتم:مجازات چیه؟

سهیل با شرارت گفت:بوسیدن دست منشی هاتون آقایون،من که کلا انجام میدم و به مرحله ی مجازات نمی رسم.!

همه خندیدن و اعتراض کردن..ارمیا که محو بود از بس سرخ کرده بود.

طهورا گفت:واسه خانم ها هم به تاریخ تولدشون سیبیل آتشین!

نمی دونم اعتراض کردن یا نه من که برام مهم نبود و به مرادم رسیده بودم.گفتم:با هم بریم عروسی پگاه و آرتمن با خوش خلقی!


romangram.com | @romangram_com