#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_222
شاید کسی اخرش رو نفهمید ولی خود ارمیا گرفت که منظورم از خوش خلقی چیه!
رامتین که مکث ارمیا رو دید گفت:نگو که می خوای دست خانم ستوده رو ببوسی!
سینا گفت:بابا برو عروسی! البته می خوای هم دست خانم ستوده رو ببوس اون بیچاره که از خداشه!
وای خدا الان غش می کنم!.داشتم از هیجان پس میوفتادم که ارمیا با اخم گفت:میام عروسی!
با خوشحالی یه لبخند زدم ولی اگه می تونستم جیغ می کشیدم.خواستم بلند شم چای رو عوض کنم که سینا سریع بطری رو چرخوند و من با دهانی باز به سر بطری نگاه کردم که به سمت من بود و تهش به سمت ارمیا..یعنی عمرا اگه اون لبخند حرصدرارش رو فراموش کنم.همه هو کشیدن و من داشتم سکته می کردم.
جدی گفت:جرات یا حقیقت؟
سینا با خنده گفت:چقدر خشن!
آب دهنم رو قورت دادم.جرات رو که عمرا...جهنم و ضرر حقیقت بهتره!.با اینکه ترس و هیجان توی چشمم بود گفتم:
-حقیقت!
لبخندش پررنگ تر شد!وای خدا فکر کنم به خواسته اش رسوندمش!.ای وای!
-آزیتا کجاست؟
اول نفهمیدم...آزیتا کیه؟..آزیتا..ها؟....نه،امکان نداره بهش بگم!امکان نداره!
(تعجب نکنین...آزیتا شخصیت جدیده!بعداً متوجه میشین!)
romangram.com | @romangram_com