#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_220
با این حرف شلیک خنده ی سینا به هوا رفت..منم خنده ام گرفت.خدایی اونوقت فاتحه مع الصلوات!.
سهیل بطری رو گذاشت وسط و چرخوندش.شاید حدود پنج ثانیه چرخید و آخر به سینا و رامتین افتاد.
رامتین با شیطنت گفت:جرات یا حقیقت سینا خان؟توی هر دوتاشون مُردی!
سینا با استرس و خنده گفت:جرات...من مَرد میدونم!
رامتین با خنده گفت:خب مرد میدون جان،دماغتون رو بگیر و شجریان بخون!
سینا با تعجب گفت:ها؟من اصلا بلد نیستم!
رامتین گفت:زر نزن!خودم دیدم که همه ی سی دی های توی ماشینت شجریانه!
با این حرف ارمیا زد زیر خنده که سینا با اخم گفت:می خوای مچ بگیری نه؟آقا من اعلام میکنم صدام افتضاحه!
ارمیا گفت:پس اون یارویی که توی استخر صدای نکره اش رو،روی سرش انداخته بود تو بودی نه؟
سینا با اخم خواست چیزی بگه که روناک گفت:نزن زیرش سینا دیگه!
سینا بلند شد.دماغش رو گرفت و شروع کرد به خوندن!تازه چشمهاش رو هم بسته بود.همون اول رفته بود توی حس چون هر چی بهش میگفتیم بسه نمی فهمید.یعنی گوشای همه سوت می کشید.جداً که صداش افتضاح بود.همه از خنده ولو شده بودن حتی خود روناک.به غیر از من که به این جور صداها عادت داشتم.چون همیشه که آناهیتا می رفت حموم ما کنسرت داشتیم و اونم یکی بود لنگه ی سینا...حتی نمی خندیدم.شعر که تموم شد سینا به ما نگاه کرد و خودش هم زد زیر خنده و گفت:آدم شدین؟
رامتین با خنده و حرص گفت:خیلی سگی!
سهیل دوباره بطری رو چرخوند که به خودش و الهام افتاد.همه هو کشیدیم که الهام با لبخند خبیثی گفت:جرات؟
romangram.com | @romangram_com