#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_214

همین چند روز پیش داشتم میگفتم ما چرا مهمون نداریم و اینا...امروز روناک و شوهرش و یکی دیگه از همکارهای ارمیا خونه امون دعوت بودن...به حدی خوشحال بودم که حس می کردم الان میمیرم.برای منی که این همه مدت تو خونه روانی بودم خبر خوبی بود!تازه الهام و نامزدش رو هم خودم دعوت کردم.صحنه ای که به ارمیا گفتن می خوایم بیایم خونه اتون واقعا دیدنی بود!مثل اینکه سر پاسور بازی شرط بسته بودن و ارمیا هم شرط رو باخته بود و قرار شده بود اون دو تا همکارش بیان خونه امون...من که خیلی خوشحال بودم.بعد این همه مدت،مــــــهـــمونـــــــی!

ولی یه مشکل هم داشتم.اینکه دیروز کارت دعوت عروسی پگاه دستم رسیده بود و واقعا نمی دونستم چطور باید به ارمیا بگم تا قانع بشه و بیاد!آخه ازش بعید نیست بگه خودت برو به من چه!منم که بمیرمم تنهایی نمی رم.حالا که من میخوام پز ارمیا رو بدم نیاد؟عروسی پگاه و آرتمن هم که باید برم...خدا می دونه که چقدر خوشحال شدم این دو تا دیوونه به هم رسیدن.حالا نمی دونم آرتمن چطور عاشق پگاه شده بود!؟پگاه که سایه اش رو با تیر می زد به خاطر دعواشون توی پارک!بس که این بشر کینه ای بود.این هفته واقعا بهترین هفته ی عمرم بود و ان شاء الله که خواهد بود! سریع مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم خونه..خونه رو جمع و جور کردم و برق انداختم.اولین بار بود که می اومدن خونه امون! غذا هم فسنجون و ماهی درست کردم.نوشیدنی هم که فقط آب...با ماهی که نمی شد دوغ خورد و در مورد نوشابه هم که ما دو تا دندونپزشک بودیم و نمی خوردیم.با اینکه از نظر من اشکالی هم نداشت!.رفتم حموم و موهام رو خشک

کردم.یه بلوز فیروزه ای طرح مجلسی با دامن ماکسی مشکی پوشیدم.ست همدیگه بودن.دامن مشکی چند تا خط نامنظم فیروزه ای هم داشت.آستین بلوز یه ربع بود ولی به اندازه ی کافی بلند بود.موهام رو هم اتو کشیدم و دورم ول کردم.حالا یه رنگی تو مایه های زیتونی داشتن...سریع یه آرایش شیک روی صورتم نشوندم.یه رژگونه ی خیلی کم رنگ با رژی که اصلا هم جیغ نبود.برای تنوع یه ریمل هم کشیدم که چشمهام خیلی خیلی درشت شد و منم بی خیالش شدم و پاکش کردم.اما از خیر سرمه نگذشتم.صندل های سفیدم رو پوشیدم..توی مهمونی ها روناک رو که دیده بودم فهمیدم شال نمی اندازه و از این نظر فکر نمی کردم مشکلی باشه!.رفتم بیرون و یه سری به غذا زدم.همه چی آماده بود.ارمیا اومد و مستقیم رفت حموم و بدون توجه به من که به این یه مورد عادت داشتم.یه تی شرت سفید با شلوار پومای مشکی پوشیده بود.البته روی تی شرتش یه خطوط سبزآبی بود که تا من رو دید خواست بره عوضش کنه که در زدن و نشد که بره..حالا فکر می کنه چون ست من پوشیده من خیالات برم می داره.بی توجه بهش رفتم سمت در و گفتم:سوتی ندی!

چهره ی غضبناکش رو تصور کردم.خو راست می گم...با اون اخلاق گندی که با من داره سوتی نده خیلیه! در رو باز کردم. با دیدن مهمونها از ته دل لبخند زدم و گفتم:بفرمائید...خوش اومدین!

اول همه سینا(شوهر روناک)وارد شد.با ارمیا دست داد و واسه من سر تکون داد.بعدش هم یه مرد وارد شد که از روناک شنیده بودم اسمش رامتینه...اونم مثل سینا برای من سر تکون داد و با ارمیا دست داد..بعد هم با شوخی و خنده رفتن سمت نشیمن.منم روناک رو دیدم و با شور بغلش کردم و ربوسی کردم..

با خنده گفت:خوشگل شدی رویا...

-مرسی تو هم همینطور!برو تو اتاق رو به رویی سمت چپ لباست رو عوض کن.

با شه ای گفت و آخر همه یه دختر وارد شد.با اونم صمیمی دست دادم و گفتم:خوش اومدین

با خوشروئی گفت:ممنون..ببخشین مزاحم شدیم.

-نه مراحمین.شما هم اتاق روبه رویی دست چپ می تونین لباسهاتون رو عوض کنین.

اصلا وقت نکردم ببینم چه شکلیه..رفت و منم قهوه های دم کشیده رو توی کاپ های سفید ریختم.شیرینی و میوه و همه چی روی میز عسلی بود.سینی رو بلند کردم.رفتم سمت نشیمن..همونموقع روناک و اون دختره که فکر کنم اسمش طهورا بود هم اومدن.نشد ببینم چی پوشیدن.فقط دعا می کردم اونا هم مثل من بپوشن تا من ضایع نشم.نکنه شال بندازن؟وااااای!بدون فکر کردن رفتم و به همه تعارف کردم.بعد هم روی مبل دو نفره کنار ارمیا نشستم.

حالا که همه داشتن حرف می زدن دیدشون زدم.طهورا یه کت و دامن شیک کرم پوشیده بود.یه دختر نسبتا روشن با قیافه ی نمکی ساده...ولی روناک قشنگ تر بود.روناک هم یه تونیک نسبتا کوتاه مشکی با شلوار دمپای سفید پوشیده بود. خدا رو شکر هیچ کدومشون شال نداشتن و خودم از همه محجبه تر بودم.با لبخند رو به روناکی که داشت قهوه می خورد گفتم:پس تینا کو؟

به جای اون سینا گفت:پیش مامانم موند.خوابش گرفته بود.


romangram.com | @romangram_com