#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_213
صدای بابا گفتن کسی نگاهمون رو چرخوند سمت در و حرفمون نیمه کاره موند.با دیدن یزدان بین اون همه اشک یه لبخند محو روی صورتم نشست.خواستم برم سمتش که آرتمن پیش دستی کرد و بلندش کرد.گونه اش رو بوسید که یزدان همونجور که دستهاش رو تکون میداد گفت:ب..ب..ا
آرتمن با خنده گفت:وای داره حرف میزنه!داره میگه بابا...
یهو مات موند.من از اون مات تر...قلبم متوقف شده بود...همه ی تنهایی هام از یادم رفت !..دوباره اشک بود که مهمون چشمهام شد.لبخند از روی لب آرتمن پر کشید و جلوی چشم من چهره ی پر ابهت سالارخان جون گرفت که احساس گناه کردم...یزدان داشت آرتمن رو بابا خطاب می کرد؟نه خدایا طاقت این یکی رو دیگه نداشتم.!
اما یزدان دوباره شروع کرد به بابا گفتن و اینبار سوی دستهاش رو دنبال کردم و به قاب عکس سلطنتی سالار رسیدم. از ذوق فراوونم یه لبخند میون اون همه اشک روی لبم نشست و آرتمن هم با دیدن لبخندم و سوی نگاهم به عکس نگاه کرد و با خنده گفت:ای جانم...این بچه چرا انقدر شیرینه؟
همونجور که از کنار من رد می شد تا به سمت عکس بره گفت:ولی فکر کنم نقشه ی قتلم رو کشیدی!
خندیدم چون واقعا درست حدس زده بود.با لبخند یزدان رو ازش گرفتم و بوسیدم...
***
رو به روم وایساد و گفت:خداحافظ تارا...و یزدان کوچولوی عزیز!
دیگه اشک نمی ریختم.خدا قدرت نهفته ی پسرم رو برام تداعی کرده بود و حالا می دونستم تنها نیستم..من و خدا و یزدان تنها نبودیم.تازه سالارخان هم بود.آرتمن هم گاهی اوقات می اومد! تنها نبودم،نه!
با لبخند خداحافظی کردم...یزدان هم با جیغ جیغ خداحافظی کرد..سوار ماشین مشکی اش شد و من آخر هم ازش نپرسیدم مدلش چیه! رفت و من فکر کردم کاش اصلا وارد زندگیم نمی شد! جیغ یزدان من رو از فکر و خیال غلط بیرون اورد.
با خنده گفتم:چیه مامان؟چیه قند عسل مامان؟هوم؟فرشته ی مامان حرف می زنه دیگه!تهمینه خانم،منیژه،گلناز..بیاید ببینین پسمل خوشمل مامان تارا حرف می زنه!..پسر مامان چرا اول نگفتی مامان؟حسودیم شد خو!
(این بخش که عروسی آرتمن و پگاه است رو از زبون تمام شخصیت های اصلی داستان توصیف می کنم.اگه پستها کوتاه هستن،ببخشید!)
*رویا*
romangram.com | @romangram_com