#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_215

روناک در ادامه ی حرفش گفت:از صبح می گفت می خوام برم خونه ی عمه رویا...آخرش هم که خوابش برد و نیووردیمش!

-آخی...حیف شد!

رو به طهورا گفتم:شما بچه ندارین؟

با لبخند و مهربون گفت:دارم ولی...

متعجب گفتم:شما هم بچه اتون رو جا گذاشتین؟

با خنده گفت:نه...توی شکممه!

بهش نگاه کردم.یه کم شکمش ورقلمبیده بود.من فکر کردم چاقه!

با لبخند گفت:شما چی؟بچه ندارین؟

-بهتر نیست صمیمی تر باشیم؟راستش نه!من اونقدر سرم شلوغه که این وسط جایی واسه فکر کردن به بچه ندارم.

پوزخند ارمیا رو حس کردم.حناق! اگه جاش بود یه کل راه می انداختم که تا صبح کل کل کنه ولی جاش نبود!

طهورا گفت:چند سالته رویا؟

با لبخند گفتم:دارم میرم تو بیست و پنج سال!

روناک با اخم گفت:نو که بیاد به بازار کهنه میشه دل آزار!


romangram.com | @romangram_com