#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_208
یزدان رو به آغوش گرفته بودم و با اون دست آزادم آلبوم عکس رو باز کردم.با دیدن اولین عکس لبخند روی لبم نشست.عکسی که من و سالار کنار هم وایستاده بودیم و عکس گرفتیم.من با لبخند اشرافی و سالار هم با ژست همیشگی اش...چقدر این عکس رو دوست داشتم.لباس سفید عروسی که توی تنم خیلی قشنگ بود.سالار پنجاه و دو ساله در قالب
یه مرد سی و پنج ساله...من بیست و سه ساله کنارش و دستم حلقه دور بازوش...
با اشک گفتم:می بینی یزدان جونم؟این آقای خوشگل بابای یه فرشته است!بابای توئه!پدر خوب و مهربونی که دنیا امونش نداد وگرنه می موند و عاشقت بود..اون روزهای اول همش می بوسیدت و می گفت:چه پسر آقایی! می گفت تو آینده ات روشنه،مرد خونه میشی..منم تائید می کردم ولی نمی دونستم که می خواد بره و تو بشی مرد این خونه!
یزدان انگشتهاش رو می خورد.داشت دندون در می اورد و لثه اش می خارید.
عکس بعد...من نشسته روی زمین و سالار بالای سرم...
-می بینی یزدان؟اینجا مامانت همش می خندید و نمی ذاشت عکس بگیرن!بابات هم می خندید و می گفت بسه ولی من همش خنده ام می گرفت...بالاخره بعد از کلی وقت تلفی عکس خوب دراومد ولی هنوزم رد لبخند روی لبای بابات هست
عکس بعد...من و سالار کنار آدمهای سرشناس و شرکای سالار...یه عکس دسته جمعی...
-اینجا،بابات بین آدمهای بزرگ وایساده ولی نگاه کن...از همه جوونتر و خوش پوش تره!ببین بابات چقدر قشنگه!می بینی؟می بینی بابات رو؟الان پیش خداست ولی ...همیشه به فکر ماست!.یزدان جونم،می بینی عزیزدلم؟
دستم رو به دهن گرفته بود و مک می زد.ولی من داشتم عکسها رو دونه به دونه نگاه می کردم و مرور خاطرات رو می دیدم.اینکه من دور از همه هستم و تنها دارم توی مسیری قدم بر می دارم که تهش به یزدان می رسه،پسرم!پسری که باید بزرگ بشه و برای مامانش قهرمان باشه!.عکس بعدی ، عکسی بود که توی ترکیه گرفتیم.وقتی خبر حامله شدن من به سالار رسید،با هم رفتیم ترکیه!چقدر که خوش گذشت...تمام ترکیه رو گشتیم و گوشه به گوشه عکس گرفتیم.یه ماه عسل کوتاه و مختصر هم رفتیم بندر انزلی که اونجا هم خیلی خوش گذشت.
پووووف....آلبوم رو کنار گذاشتم.من خسته بودم،خسته از تنهایی و یکنواختی!من نه عکس می خوام نه خاطره!من حقیقت رو می خوام.اینکه من الان تنهام.حقیقتی که می خوام تغییر کنه ولی نمیشه!.هر روز با یزدان سرم رو گرم می کنم ولی دلم یه جمع می خواد.یه جمع شلوغ،یه دورهمی خانوادگی...حتی دیگه از خاله زیبا هم بدم نمیاد و اگه بیاد با کمال میل ازش پذیرایی می کنم،حتی اگه با پسرای مزخرفش بیاد و مدام تیکه بندازه!.تنهاییه و دیوونگی!آدم توی تنهایی از منفور ترین آدم زندگیش هم دعوت می کنه!منم که مستثنی نیستم.یزدان جیغ کشید.شیریش دادم و بوسیدمش...همونجور که روی شونه ام بود رفتم پائین..همون موقع در باز شد و تهمینه خانوم گفت که آقا کوچیک اومدن و مسلما آقا کوچیک کسی جز آرتمن نبود.اونم بی معرفت شده بود.دو سه ماهی که توی لاک خودش بود و فقط سلام می کرد،یزدان رو بوس می کرد و می گرفت می خوابید و بقیه اش هم بیرون بود.معلوم نبود چه خبره!دو سه هفته ای هم که همش ناراحت بود و با اخم مسیر راه پله رو طی می کرد.یه هفته ای هم هست که اصلا نیومده خونه و من هر چقدر زنگ زدم جواب نداد جز یه بار که کنف شدم.به زبون بی زبانی گفت که به من ربطی نداره!..لبخند ناخودآگاهم نشد که پیداش نشه...به لباسهام نگاه کردم.یه تونیک سه ربع تا بالای زانو،سفید رنگ و شلوار سورمه ای راسته...موهام رو دادم پشت گوشم و رفتم
استقبالشون اما...دیدن یه دختر کنار آرتمن پای رفتن رو ازم گرفت.یه کم پام لغزید ولی این رو خودم فقط فهمیدم.یه دختر بی نهایت مشابه رویا،خواهری که خواهری نکرد.پگاه! اون اینجا چیکار می کرد؟لبخند روی لب آرتمن و دستهای توی هم گره خورده اشون نمی ذاشت فکر دیگه ای کنم ولی نمی خواستم اینجور باشه و مدام افکار رو پس می زدم.شاید با هم دوستن،هوم؟چم شده بود!؟آرتمن و پگاه اومدن جلو و آرتمن با لبخند به سمتم اومد و با خنده گفت:
-سلام تارا...خوبی؟
یزدان رو از بغلم بیرون کشید و بعد هم جیغ های ممتد یزدان از روی خوشحالی و علاقه ی وصف ناپذیرش به آرتمن! نگاهم از اونا به سمت پگاه سر خورد.اومد جلوتر...دستش رو دراز کرد و من باهاش دست دادم و همدیگه رو گرفتیم بغل که نمی دونم کدوممون پیش قدم شد؟! با لبخندی که خاص خودش بودگفت:سلام تارا...خوبی؟فکر نمی کردم با آرتمن نسبتی داشته باشی(پوزخند زد یا نیشخند؟)زنعموش باشی!
romangram.com | @romangram_com