#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_207


-شب تو هم خوش!

من رفتم داخل و اونم رفت.مهمون داشتیم و دایی ام اونجا بود.با روبوسی و سلام احوال پرسی وقت سپری شد و منم با یه عذرخواهی کوتاه رفتم توی اتاقم..لباسهام رو عوض کردم و با مرور اون حسهای تازه بیدار شده،لبخند روی لبم نشست!

***






-دهنمون رو شیرین کنیم دخترم؟

نگاهم میون همه چرخید.مامان و بابایی که دیگه امید نداشتن من بله بگم و سرشون رو پائین انداخته بودن... نگاه منتظر مامان آرتمن و لبخند پیروزمندانه ی آرتمن..اگه دوستش نداشتم حتما می گفتم نه تا این ژست مغرورش کوفتش شه! ولی حالا دیگه تک شاه قلبم بود...

بعد از چند ثانیه با لبخند گفتم:بله!

نگاه متعجب و خندون بابا و مامان...

کل کشیدن مامان آرتمن...

و بوس یواشکی آرتمن که برام فرستاد!

*تارا*


romangram.com | @romangram_com