#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_206


-ولی من آرتمنم..کار خودم رو می کنم.

خواست بیاد نزدیک که فرز بلند شدم:منم پگاهم...نمی ذارم هر کسی هر کاری خواست بکنه!

با خنده دنبالم می دوید و منم با خنده و سروصدا فرار می کردم.تا اینکه دستم رو کشید و قبل از اینکه بزاره کاری کنم لبم رو به بازی گر فت.دستم رو اوردم بالا که صورتش رو هل بدم که محکم دستم رو گرفت.اون دستم هم که بینمون قرار گرفته بود و تکون دادنش فرض محال بود.ترجیحا کوتاه اومدم که اونم بعد از اینکه تمام و کمال کامش رو گرفت با خنده ای از سر پیروزی ولم کرد.کتش رو پوشید و مسیر اومده رو برگشتیم.پلیس ها رفته بودن و ماشین آرتمن هم

توی کوچه پارک شده بود.نشستیم.ساعت نه و پنجاه دقیقه بود.آرتمن من رو سریع رسوند.وقتی که خواستم پیاده شم دستم و گرفت و گفت:منتظرم باش...فردا برای چهارمین بار رسما میام خواستگاریت!

با خنده گفتم:فکر نکنم مامانت بیاد!

چشمک زد و گفت:میاد چون این بار جواب دوشیزه مثبته!

با خنده گفتم:از کجا می دونی مثبته؟

خودش رو جلو کشید و پیشونی ام رو بوسید:واسه این!اینکه مخالفتی نمی کنی!

زدم توی بازوش و گفتم:دیوونه!

دستش رو گذاشت روی بازوش و گفت:هنوزم دستت درد داره!

-کسی که خربزه می خوره،پای لرزش هم باید بشینه دیگه!

با لبخند مکش مرگ ما گفت:برو دیرت نشه عزیزم.

نگاهش کردم و گفتم:شب خوش...آرتمن!

romangram.com | @romangram_com