#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_205


بهم نزدیک شد.گفت:باور می کنی؟اینکه دوست دارم؟اینکه می خوامت؟اینکه همیشه به یادتم؟اینکه...همه ی زندگیمی؟

زل زده بودم توی چشمهاش...آروم بغلم گرفت.

-چرا چیزی نمی گی پگاه؟

آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:دلم برات تنگ شده بود،آرتمن!

لبخندی که توی چشمهاش نشست،خبر از ناباوریش می داد.سرش رو بهم نزدیک کرد.گرمای بینمون و خماری چشمهای منتظر آرتمن...بالاخره بعد از یه ماه همدیگه رو دیدیم.و من هر روز این یه ماه بهش فکر کردم.از پشت پنجره نگاه می کردم ولی نمی دیدمش ودلم می گرفت.فکر می کردم یه حس عادته ولی...

جورچین دلم رو که چیدم به آرتمن و علاقه رسیدم.مغرور بودم ولی دیگه نمی خواستم این داستان رو کش بدم و آرتمن رو از خودم برونم.دیگه می دونستم دوست داشتن و غرور نمی شه! شاید اگه باز هم پسش می زدم برای همیشه می رفت.بهش نزدیک شدم و مهر تائید رو به خواسته اش زدم.لبش رو روی لبم گذاشت و حرارتی که سمت من سرازیر شد.حسی که برای اولین بار تجربه کردم.یه دستم توی دست آرتمن بود و اون دستم دور گردنش...اونم آروم آروم شال رو عقب زد و موهام رو لمس کرد.واقعا داشتم نفس کم می اوردم.موهاش لا به لای تار موهای فرم می چر خید و این حسهایی که برای اولین بار تجربه می کردم و واقعا فهمیدم من به این نوع توجه نیاز داشتم...لبم رو ول کرد.نفس نفس می زدیم.چشمهام رو باز کردم اما اون سریع لبش رو روی لبم گذاشت و محکم می بوسید.می شد عطش درونش رو حس کرد.عرق سرد روی کمرم نشسته بود.شاید از هیجان بود.نمی دونم!..

نمی دونم چقدر گذشته بود...عاشقی زمان نداشت..فقط می دونم خود آرتمن کنار کشید و من رو نرم بغل گرفت..

آروم زیر گوشم زمزمه کرد:عاشقتم پگاه!مرسی که به دو تامون یه فرصت دادی!

دستم رو روی کمرش تکون دادم و گفتم:خوشحالم که فرصت دادم.

توی چشمهام زل زد و گفت:خیلی خوشگل شدی پگاه!

نتونستم جلوی لبخند کش اومده ام رو بگیرم.یه بوسه ی کوتاه روی لبم نشوند.خواست دوباره بوسه های عاشقانه اش رو از سر بگیره که گفتم:فکر کنم پلیسا رفتن.

با اخم شیرینی گفت:خودتم فهمیدی ضدحال زدی؟

ابروهام رو دادم بالا و گفتم:نوچ!

romangram.com | @romangram_com