#فانوس_پارت_617

ـ میدونم. روح تو انقدر پاکه که نمیشه به این راحتی آلودش کرد...

چشمام رو دوباره روی هم گذاشتم و با نوازش دستش آروم شدم.کمی بوسه ای روی پیشونیم گذاشت و دم گوشم زمزمه کرد: حالا خوشگل خانوم ما نمیخواد برای آقای خستش یه شامی درست بکنه، یه چایی بیاره بلکه یکم از خستگیش در بیاد؟

با پرو گری گفتم: نه!

خندید و گفت: اشکال نداره، چشمم کور خودم جوره همشو میکشم... اون موقعه ها که کثیف کاری میکردم واسه این بود که حرص تو رو در بیارم.

با حرص مشتی به بازوش کوبیدم و گفتم: چه علاقه ای داشتی منو اذیت کنی؟

باخنده من رو کشید توی بغلش و گفت: آخه وقتی حرص میخوری خیلی با نمک میشی...

ـ خیلی بدجنسی.

با لذت گردنم رو بوسید و گفت: میدونم...

چون که کار به جاهای باریک نکشه از جام بلند شدم و مانتوم رو از تنم در آوردم. عماد دستاش رو پشتش روی تخت گذاشته بود و وزن بدنش رو روی اونا انداخته بود. با اخم ظریفی گفتم: پاشو برو بیرون میخوام لباس عموض کنم.

ـ خوب عوض کن.

ـ عماد... میگم برو بیرون.

romangram.com | @romangram_com