#فانوس_پارت_618
ـ تو کی میخوای دست از خجالت برداری من نمیدونم.
ـ هر وقت اومدم خونت.
عماد غش غش زد زیر خنده. خودم هم از حرفم خندم گرفت. با حرص و خنده مانتوم رو شوت کردم تو بغلش و گفتم: نخند، پاشو برو بیرون.
سری تکون داد و گفت: چشم. هر چی اولیا حضرت بفرمایند.
با باز شدن گچ پام حس خوشایندی بهم سرازیر شد.پام دیگه سنگین نبودوهمیشه یه چیز اضافه دنبالم نبود.پرستارگچ دستم روهم بازکرد و هردوگچ رو انداخت داخل سطل کنار اتاق.عماد زیر بازوم روگرفتوکمک کردکه بایستم.چون پام سبک شده بود راه رفتن کمی برام سخت شده بودوطول میکشید تاعادت کنم.با عماد از بیمارستان بیرون رفتیم وسوار ماشین شدیم.عماد کنارم نشست و راه افتاد.
دستم رو چندبار بازو بسته کردم وگفتم:آخیش.نمیدونی آشپزی کردن چقدرسخت بود.
ـ دیگه آشپزی نکن.
ـ چرا؟ازدستپختم خسته شدی؟
ـ نه بابا.من دستپخت تورو باهیچی عوض نمیکنم.
ـ پس چی؟
romangram.com | @romangram_com