#فانوس_پارت_616


لبخندی زد و گفت: قول میدم... یه قول مردونه...





خسته وکلافه از پله ها بالا رفتم وروی تخت اتاق خودم ولو شدم.هنوز ازدست عماد دلخور بودم.دلم نمیخواست حتی واسه یه لحظه فکرکنه که دارم بهش خیانت میکنم...به پهلوم خوابیدم وچشمام روروی هم گذاشتم تابغضم دوباره اجازه ی جولون پیدا نکنه. چند دقیقه بعد با سنگین شدن تخت فهمیدم که کنارم نشسته. بدون این که چشم باز کنم گفتم: میخوام تنها باشم...

صدای نفس سنگینش رو شنیدم. گفت: هنوز ناراحتی؟؟؟

پوزخندی زدم و گفتم: تو به خیانت متهم میشدی حالت خوب بود و میزدی میرقصیدی؟؟؟

دستی روی موهام کشید و گفت: ببیخشید... باور کن یه لحظه کنترل خودم رو از دست دادم... نمیخواستم ناراحتت کنم...

ـ معلوم نیست توی زندگی بتونی رو خودت کنترل داشته باشی...

ـ من بهت شک ندارم بارانم، فقط روی این مورد یکم حساسم. چون میدونم اگه توام بهش حسی نداشته باشی اون داره. من حتی دلم نیمخواد مرد دیگه ای بهت ابراز علاقه کنه... مرد و غیرتش خانومم...

چشم باز کردم وگفتم: من فقط میخواستم ازش بپرسم چرا... همین...


romangram.com | @romangram_com