#فانوس_پارت_615

با همون حال داغون گفتم: هر جایی که این همه بدبختی نباشه... اصلن میخوام برم پیش مامانم... میخوام بمیرم راحت بشم از این زندگی کوفتی...

دستم رو به سمت خودش کشید و گفت: بیا بریم خونه حرف میزنیم. وسط خیابون خوب نیست باران...

بادلخوری رو ازش گرفتم و گفتم: من هیچ کجا نمیام...

سرش رو پایین آورد و آروم گفت: خانومم، زشته وسط خیابون. همه دارن نگاه میکنن. بیا بریم تو ماشین بشینیم حرف بزنیم...

ـ من حرفی ندارم. تا تو بهم شک داری من هیچ حرفی باهات ندارم.

گفت: مگه میشه به بره کوچولوی خودم شک داشته باشم...

پوزخندی زدم و گفتم: وقتی سرم داد میکشدی بره ات نبودم، یه زن هرزه بودم که میخواست به عشقش خیانت کنه نه؟

اخم ظریفی کرد و گفت: بار آخرت باشه راجع به خودت اینجوری حرف زدی.

یه قطره اشک از چشمم پایین چکید. چونم رو توی مشتش گرفت و گفت: گریه میکنی؟؟؟ باران! ببینمت...

بینیم رو بالا کشیدم و با چشمای خیسم بهش نگاه کردم. ولم کرد. چند قدم عقب رفت. چنگی توی موهاش زد و گفت: گریه نکن... جان عماد گریه نکن...

با بغض گفتم: قول بده... بهم قول بده توی زندگی به هر چی که شک کردی به من شک نکنی... به عشق توی قلبم شک نکنی... قول بده عماد...

romangram.com | @romangram_com