#فانوس_پارت_614
ـ فردا بریم ملاقات پندار.
یه جوری زد روی ترمز که نزدیک بود پخش بشم توی شیشه. با حرص برگشت سمت من وتقریبا داد زد: ...
ـ بری ملاقات کی؟؟؟؟؟
باتعجب گفتم: چت شده عماد؟ مگه حرف بدی زدم؟
یورش آورد سمتم و بازو هام رو گرفت توی مشتش. به قدری محکم فشار می آورد که استخون هام درد گرفته بود. با خشم از لا به لای دندون های بهم قفل شدش غرید: من یه بار زنمو از دست دادم، اون رو خدا گرفت. مطمئن باش نمیزارم یه بار دیگه این اتفاق بیفته.
با کمی ترس گفتم: معلومه چی داری میگی؟؟؟
هولم داد سمت عقب و مشتش رو محکم کوبید روی فرمون و گفت: د لعنتی اگه میخواستی اینطوری کنی چرا از اول ولش کردی که حالا بخوای حرفش رو بزنی...
بخاطر فکری که توی سر عماد جریان داشت مخم سوت کشید. عصبی اخمام رو کشیدم توی هم و چونش رو توی مشت کوچیکم گرفتم و صورتش رو چرخوندم سمت خودم. با حرص گفتم: اگه میخواستمش احمق نبودم که با دوتا شعر تو خر بشم و ولش کنم... اگه دوسش داشتم هر وقت که دستم رو میگرفت عذاب وجدان نمیگرفتم... اگه دوسش داشتم وقتی اومد توی اون اتاق توی قایق سیروس و بهم گفت بیا فرار کنیم باهاش میرفتیم... اگه دوسش داشتم الان کنار توی لعنتی ننشسته بودم... تو شک داری عماد... منم نمیتونم کنار کسی که بهم شک داره زندگی کنم... پس میرم تا شکت برطرف بشه.
ماتش برده بود. از بهتش استفاده کردم و سریع از ماشین پیاده شدم. بخاطر گچ پام نمیتونستم سریع راه برم ولی با نهایت سرعتم عصا رو جلو میکشیدم و راه میرفتم. بغض توی گلوم در حال ترکیدن بود. باورم نمیشد حالا که همه چیز تموم شده بود یه شک مسخره و مزحک دنیامو بهم بزنه. انگار که سرنوشت من رو با تنهایی نوشته بودند. چونم شروع کرد به لرزید و اشک هام آماده ی بارش بود که بازوم به سمت عقب کشیده شد.
برگشتم و با دلخوری بهش نگاه کردم. دیگه اثری از عصبانیت توی نگاهش نبود و فقط شرمندگی رو میشد از نگاهش خوند. کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت: کجا داری میری؟
romangram.com | @romangram_com