#فانوس_پارت_604
پرید توی حرفم و گفت: چرا اون وقت؟
با عشق توی چشماش خیره شدم و گفتم: چون تا تو هستی میدونم که آب تو دلم تکون نمیخوره.
. اخم ظریفی کرد و گفت: میدونی اگه بلایی سرت میاومد من زنده نمیموندم؟
ـ از این حرفا نزن عماد، فعلا که هیچ اتفاقی نیفتاد.
لبخند محوی زد و گفت: خدا رو شکر...
ـ راستی، پلیسا چه جوری پیدامون کردن؟
سری تکون داد و گفت: پندار بهشون زنگ زده بود و موقعیت مون رو بهشون گفته بود.
با ناباوری نالیدم: نه...
کلافه سری تکون داد و گفت: خودمم باورم نمیشه، ولی حقیقت داره.
آب دهنم رو به زور قورت دادم و گفتم: چ... چرا همچین کاری کرده؟
romangram.com | @romangram_com