#فانوس_پارت_603

شروین: آقا مجلس گرم کنیتونم با من.

رها: به! جنسمون جور شد دیگه. آقا بگیریم عروسی رو همینجا.

نیاز با خنده گفت: کم زن داداش منو اذیت کنید.

من که از این لفظ تعجب کرده بودم با بهت به نیاز نگاه میکردم. با خنده شونه ای بالا انداخت و گفت: خوب عماد مثل برادرم میمونه.

لبخندی زدم و چیزی نگفتم. از محبتی که بین این جمع بود واقعا لذت میبردم و تمام صحنه های قبلی رو کم کم از توی ذهنم پاک میکردم. هر چند که خیلی کنجکاو بودم بودنم آخر این داستان چی شد و سر سیروس و پندار چی اومد ولی حالا وقت تجدید روحیه بود نه برگشتن به فضای سرد گذشته. پس بی خیال از دنیا به حرف ها و ادا اصول هاشون خندیدم. بعد از دو ساعت فک زدن بالاخره دل کندن و رفتن و من هم بخاطر اثر مسکن ها دوباره به خواب فرو رفتم.





با حس نوازش آرومی روی گونم چشم باز کردم و با دیدن یه جفت چشم تیله ای و هفت رنگ ذوق زده بی توجه به درد دست و پام خودم رو توی آغوشش انداختم. با خنده گفت: یواش خانومم. زخمات تازه خوب شده...

سرم رو عقب کشیدم و به چشماش نگاه کردم. روی صورتش چند تا جای زخم بود و یکم هم لاغر شده بود. پای چپش تا مچ توی گچ بود و دستش رو هم آتل بسته بودند. با عجز نالیدم: چه بلایی سرت آورده اون عوضی؟

ـ خودتو نمیبینی؟

سری تکون دادم وگفت من که مهم نیستم...

romangram.com | @romangram_com