#فانوس_پارت_401
خندید و گفت: نه! تو همون غذا رو آماده کنی بزرگترین لطف رو در حقم کردی چون شدید گرسنمه.
همونطور که از پله ها پایین میرفتم بلند گفتم: شکمو. و صدای خنده اش رو از توی اتاق شنیدم.
روزهای آخر تمرینمون بود. ایمان عصبی تر از همیشه با هر اشتباه کوچیکی داد و هوار راه می انداخت. شاید تنها کسی که خیلی کم ترکشای داد و هوارای ایمان بهش اصابت کرده بود من بودم. بعد از چند باری که بچه ها یه آهنگ رو خراب کردند ایمان دوباره دستور شروع داد. اون قطعه من و دخترا اجرا نداشتیم. بدون حرف به پشتی صندلیم تکیه داده بودم و نگاهشون میکردم. آهنگ تندی بود و وسطاش رپ هم داشت. چند روزی بود که نگاه خیره ی باربد خیلی اذیتم میکرد. ایمان گفته بود که باربد خیلی پسر خوبیه و اگه قصدیم داشته باشه قصدش خیره. وقتی آهنگ تموم شد ایمان نفسش رو محکم داد بیرون و گفت: مرسی بچه ها. خوب بود.
بچه ها که خستگی از سرو کولشون میبارید هرکدوم سمتی ولو شدند .باربدم گیتارش رو گوشه ای گذاشت و از سالن خارج شد. چند دقیقه بعد با سینی پر از شربت و کیک برگشت. همه با روی خوش ازش استقبال میکردند. سینی رو گرفت جلوی من و باخنده گفت: بفرمایید. خسته شدید.
خندیدم وگفتم: من که امروز اجرای زیادی نداشتم. شما خسته شدید.
ـ نه بابا. مگه میشه در جوار شما بود و خسته شد؟
ـ لطف دارید.
ـ باران خانوم میشه بعد از کلاس بمونید؟ یه عرض خصوصی داشتم.
ابروم رو بالا انداختم و گفتم: عرض خصوصی؟ با من؟
سرش رو باشرم پایین انداخت و گفت: بله.
کلافه سرم رو تکون دادم و گفتم: بسیار خوب.
romangram.com | @romangram_com