#فانوس_پارت_400
ـ در کل خیلی خوشم نیومد.
ـ یعنی دیگه نمیری؟
ـ با خودم بود نمیرفتم.
ـ پس خوبه که با خودت نیست.
ـ بدجنس.
خندید و دیگه چیزی نگفت. من هم سکوت کردم تا برسیم به خونه. ماشین رو زیر سایه بون پارک کرد و هر دو از ماشین پیاده شدیم. آسمون صاف بود و یه تیکه ابر هم توش مشخص نبود. نفس عمیقی کشیدم و عطر لاله عباسی ها رو توی ریه هام نگه داشتم. چشمام رو باز کردم و راه افتادم سمت خونه. در خونه رو باز کردم و وارد شدم. به پیانوی مشکی گوشه ی سالن لبخندی زدم و از پله ها بالا رفتم. بعد از عوض کردن لباسم از اتاق زدم بیرون. عماد با یه تیشرت سفیدکه روی گرمکن مشکیش پوشیده بود روی تختش دراز کشیده بود. به در اتاقش تکیه دادم و گفتم: خوابت میاد؟
ـ نه. کمرم درد میکنه.
ـ چرا؟
ـ امروز زیاد سر پا وایستادم ماله اونه. یکم دراز بکشم خوب میشه.
ـ میخوام ماساژت بدم؟
romangram.com | @romangram_com