#فانوس_پارت_402


برقی توی چشمای قهوه ایش نشست و گفت: مرسی.

نمیدونستم که باربد چه کاری میتونه با من داشته باشه. فقط اینو مطمئن بودم که اگه بخواد حرفی از ازدواج بزنه چشماش رو در میارم. با اینکه عماد من رو خواهر خودش میدونست ولی من خودم رو مطعلق به عماد میدیدم و دلم نمیخواست به هیچ عنوانی به کسی اجازه بدم که حتی فکر تصاحب این جایگاه رو بکنه. بعد از دور شدن باربد ایمان اومد نزدیکم و گفت: باران؟

سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم. گفتم: بله؟

ـ یه خواهشی میتونم ازت بکنم؟

من که از لحن ایمان جا خورده بودم گفتم: چی شده؟

دستش رو لای موهاش کشید و گفت: خوب، میخوام یه قطعه رو تک خونی کنی.

تقریبا داد کشیدم: چـــــــی؟؟؟

دستش رو گرفت جلوی بینیش و گفت: هیششش!

صدام رو پایین آوردم ولی همچنان با تعجب گفتم: چی داری میگی؟

ـ خوب یه قطعه هست احتیاج داره به صدای نازک ولی ما نمیتونیم درست و حسابی درش بیاریم. میخوام که تو بخونیش.


romangram.com | @romangram_com