#فانوس_پارت_350
همونجوری که از پله ها بالا میرفتم گفتم: عماد... شام کباب تابه ای درست کنم؟
ـ میدونستی هوس کردم؟
باخنده وارد آشپزخونه شدم. دکتر صبح اومده بود و بعد از سه هفته با غرغر های عماد آزاد باش رو داده بود. ولی باز هم به من توصیه کرده بود که اگه امکانش هست یه هفته ای رو هم با غذا های آبکی سر کنیم. ولی هم من و هم عماد توی این مدت از بس که سوپ و آش و غذاهای آبکی خورده بودیم واقعا از دیدن چنین غذاهایی حالمون بد میشد. پس بیخیال توصیه ی دکتر شدم ودل رو زدم به دریا ومشغول آماده کردن مواد کباب شدم.
بعد از آماده شدن مایه گوشت و ریختنش توی ماهیتابه صدای قدم های عماد رو که داشت از پله ها بالا می اومد رو شنیدم. سرم توی کابینت بود وداشتم برنج پیمانه میکردم.
ـ قرار بود قهوه بیاری برام باران خانوم.
خواستم بیام بیرون و جوابش رو بدم که سرم محکم خورد بالای کابینت. دستم رو گذاشتم روی سرم و نالیدم: آخ....
عماد یه قدم بهم نزدیک شد و زیر بازوم رو گرفت وگفت: چیزیت شد؟؟؟
همونجوری که سرم رو میمالیدم گفتم: نه.
نفسش رو بیرون داد و با خنده گفت: ننه من غریبم بازی درنیار. قهوه ی من کو؟؟؟
با خنده خودم رو زدم به کولی بازی و نالیدم: آخ خدا... سرم... مردم از درد... زنگ بزن آمبولانس بیاد... خدایا... من میدونم ضربه مغزی شدم... آی.... وای....
romangram.com | @romangram_com