#فانوس_پارت_351
عماد که خنداش گرفته بود رفت سمت قهوه جوش وگفت: نخواستم بابا. خودم درست میکنم.
با خنده رفتم سمت سینک و مشغول شستن برنج ها شدم. عماد بعد از ریختن یه لیوان قهوه نشست پشت صندلی های میزو مشغول خوردن قهوه اش شد. وقتی بعد از آبکش کردن برنج چرخیدم سمتش دیدم داره نگاهم میکنه. این بار واقعا نمیتونستم بگم چشماش چه رنگیه. انگار واقعا تلفیقی از تمام رنگ هایی شده بود که گه گاه چشماش اون رنگی میشد. سبز... عسلی... قهوه ای... و اگه باد قت نگاه میکردی توی عمق چشماش میتونستی مشکی پرکلاغی رو هم ببینی. نگاه از چشماش گرفتم وسرم رو پایین انداختم.
ـ باران...
پیش دستی کردم وقبل از اینکه باقیه حرفش رو بگه گفتم: میشه به ایمان بگی درکنار پیانو گیتارم بهم یاد بده؟
چشماش گرد شد وگفت: گیتار؟؟؟
بی تفاوت شونه ای بالا انداختم وگفتم: خوب آره. مشکلی داره؟
ـ چرا گیتار؟؟؟
دلیل خاصی واسه ی انتخابش نداشتم. فقط استلایدی که باگرفتن گیتار توی دست به وجود میاومد رو دوست داشتم. سری تکون دادم وگفتم: همین جوری.
از جاش بلند شد وگفت: فعلا وقت برای این کارا زیاد داری. بیا میخوام یه چیزی رو بهت نشون بدم.
romangram.com | @romangram_com