#فانوس_پارت_233
هیچ چهره ی آشنایی توی سالن منتظرم نبود. همه مشغول کار خودشون بودند. دستم رو به دیوار تکیه دادم که نخورم زمین. سرم مدام چرخ میخورد و بوی الکل بینیم رو میسوزوند. نکنه بخاطر اون حرفم منو گذاشته و رفته؟ نکنه بخاطر پول عمل دیگه نیاد سراغم؟ خدایا من چرا این همه بدبختم؟ کجایی لعنتی؟ کجایی؟ اشک هام بی اختیار روی شالم میچکید وسرگردون به اطراف نگاه میکردم. پرستاری به سمتم اومد وگفت: چیزی شده عزیزم؟
بینیم رو بالا کشیدم وسری تکون دادم. بازوم رو گرفت وگفت: رنگت پریده، میخوای برات آب قند بیارم؟
بازوم از دستش بیرون اومد وصدایی بلند شد: نه ممنون. الان میبرمش خونه حالش خوب میشه.
سرم رو چرخوندم و به چهره ی کامیار که با لبحندی نگاهم میکرد خیره شدم. پس عماد کجا بود؟ با بغض گفتم: عماد کجاست؟
دستم رو بین دستای مردونش گرفت وگفت: کاری براش پیش اومد نتونست بیاد دنبالت منو فرستاد. حالت خوبه بریم، یا بگم دکترت ببیندت؟
اشک هام رو پاک کردم وگفتم: نه بریم.
بخاطر سرگیجه ای که داشتم دستم رو از توی دستش در نیاوردم وگذاشتم من رو دنبال خودش بکشه. عماد نیومده بود. یعنی اینقدر ازم دلخور بود که حتی حاضر نشد خودش بیاد دنبالم؟ خدایا... چرا این همه تنهایی برای من؟ چرا این همه بی پناهی برای من؟ چرا این قدر زود دلخوشی های زندگیم و ازم میگیری؟ چرا؟ من دارم تقاص کدوم گناه رو پس میدم که نباید حتی دقیقه ای توی زندگیم احساس آرامش کنم؟؟؟
ـنمیخوای پیاده شی خانومی؟
چشمام روبازکردموبهمحیطآشنای حیاط نگاهکردم.کامیار فراری مشکیش روزیر سایبون پارک کرده بود وداشت نگاهم میکرد. بدون حرف در رو باز کردم واز ماشین پیاده شدم .ماشین عماد نبود پس هنوز کار مهمش تموم نشده بود. بی حوصله در رو باز کردم واز پله ها بالا رفتم. خونه ساکت بود وفقط صدای قدم های ما سکوتش رو میشکست. شالم رو باحرص از سرم کشیدم و روی تخت پهن شدم. دستم رو روی چشمام گذاشتم تا اگه اشکی خواست پایین بچکه مانعش بشم.
romangram.com | @romangram_com