#فانوس_پارت_234
عمادی که بخاطر دعوای اون روزمون توی ویلا اونجوری بهم ریخته بود حالا چه جوری تونسته بود منو خیلی راحت تنها بزاره و بره؟ چرا کاراش اینقدر ضد ونقیض بود؟ چرا هیچ وقت تو یه مود ثابت نمی موند؟ عمادی که همیشه به همه ی حرفاش عمل میکرد وقتی گفت برمیگرده چرا برنگشت؟ چرا داشت این لج بازیاش رو درست تو اوج بد حالی من انجام میداد؟ زمانی که خودش بهتر میدونست که بیشتر از هرچیزی به توجه احتیاج دارم.
دوتا قطره اشک بی توجه به فشار ساعدم روی چشمام راه باز کردند و از کنار صورتم روی بالشتم چکیدند. غلتی زدم و پشت به درخوابیدم. دلم نمیخواست کسی صورت خیسم رو ببینه. باید باخودم کنار می اومدم. باید این رو توی مغز خودم فرو میکردم که ارزشم برای عماد حتی قدر خواهرشم نیست چه برسه به چیزی که توی ذهن من میگذشت. عماد بهم پناه داده بود وهمین موضوع من رو تا آخر عمر مدیونش میکرد. پس من چه توقعی ازش داشتم؟
توقع داشتم کمبودهای زندگیم رو جبران کنه؟ توقع داشتم حالا که درخونه اش به روم بازه آغوشش هم به روم باز باشه؟ آغوشی که شاید خودش اون رو متعلق به کس دیگه ای ببینه؟ اصلا من از عماد چی میدونستم؟ شاید اون نامزد داشت. شاید مهمونی امشبم به مناسبت همین نامزدی داشت برگزار میشد که میزبانش اون رو از ناهار دعوت کرده بود. من برای عماد حکم یه هم خونه ی ساده رو داشتم. کسی که براش غذا میپذه، اتاق بهم ریختش رو مرتب میکنه، وقتی از سرکار میاد براش قهوه درست میکنه، وقتی حوصلش از تنهایی سرمیره دو کلمه ای هم صحبتش میشه. همین و همین.
تازه خود همین هم خودش خیلی زیاد بود. عماد بعد از اون لطفی که بهم کرد وبا قیمت خیلی گزافی منو از تو فانوس کشید بیرون خیلی راحت میتونست دو قرون بزاره کف دستم و بگه خوش اومدی. ولی این کارو نکرد. توی خونش بهم جا داد. گاه وبی گاه از لبخنداش بی نصیبم نزاشت، هرکاری برای راحتیم انجام داد، منو توی جمعی وارد که شاید اگه میفهمیدند من ازکجا اومدم نظرشون صد وهشتاد درجه راجع به عماد تغییر میکرد. دیگه من چی از جونش میخواستم؟ برای همین ها هم تا عمر داشتم باید ممنونش می بودم. پس چه توقعی بود که بخوام پای دردای من بشینه و خودش رو از خوشی محروم کنه؟ چه توقع بی جایی بود که من داشتم؟
ـ ناهار گرفتم، میای پایین یا برات بیارم؟
بدون اینکه بچرخم سمت در صدام رو صاف کردم وگفتم: چند دقیقه دیگه میام.
صدای پای کامیار که دور میشد رو شنیدم. باید همه چیز رو فراموش میکردم. باید تو خونه سمم و بکم میشدم و هر حرفی که عماد میگفت گوش میدادم تا شاید یکم از دینم بهش رو ادا میکردم. عماد ازم میخواست غذا بخورم پس نباید لج میکردم حتی اگه به قیمت به جون خریدن هرروزه ی درد سوزن ها می بود. ازجام بلندشدم و بعد از عوض کردم لباسم وشستن صورت خیسم رفتم پایین. کامیار جوجه کبابی رو که گرفته بود توی ماکروویو گذاشته بود که گرم بمونه. لبخند بی جونی بهش زدم وغذا رو ازتو ماکروویو بیرون آوردم. کامیار بشقاب ها رو از دستم گرفت وگفت: نباید زیاد به دستت فشار بیاری. بخیه های دستت هنوز خوب نشده.
سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم. رو به روش نشستم و به زور چند لقمه ای خوردم. هر قاشقی که توی دهنم میگذاشتم وقتی میخواست از گلوم پایین بره درست مثل یه تیکه خار به دیواره های گلوم کشیده میشد. بغضی که هنوز توی گلوم بود هم حالم رو بدتر کرده بود. سرم پایین بود تا کامیار به زور غذا خوردنم رو نبینه. اواسط غذا گفت: باران؟ تو چند وقته این جایی؟
زیر چشمی نگاهش کردم وگفتم: 9 ماه.
سرش رو تکون داد وگفت: تو این چند وقت عماد رو چه جوری دیدی؟
romangram.com | @romangram_com