#فانوس_پارت_232
اوایل که با دیدنش دلم قیلی ویلی میرفت وحس میکردم احساس ناشناخته ای داره توی وجودم رشد میکنه باخودم میگفتم چرا عماد؟ ولی بعد از گذشت این همه مدت فهمیده بودم دلیل این وابستگی چیه. تنهایی بیش از حد و نیاز شدید به تکیه دادن به یه نفر باعث شده بود خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو میکردم به عماد وابسته بشم. عماد اینا رو خیلی بهتر ازمن میدونست. حتی ممکن بود که از احساسم نسبت به خودش هم خبر داشته باشه ولی به روش نیاره. اصلا شاید همین که میخواد من رو به کامیار نزدیک تر کنه بخاطر اینکه نمیخواد بیشتر از این وابستش بشم.
لعنت به من! این چه افکار بود که توی ذهنم وول میخورد و یه لحظه هم راحتم نمیزاشت؟ چرا اینقدر به همه چیز بدبین وشکاک شده بودم؟ عماد باید میرفت مهمونی وهیچ راه دیگه ای به جز این که منو بسپاره دست کامیار نداشت. چرا اینقدر برای خودم خیال میبافتم؟ نفسم رو با حرص بیرون دادم و به خونی که توی لوله جریان داشت نگاه کردم. بخاطر وصل کردن یکی از سرخرگ هام به سیاه رگی که سوزن ها رو بهش وصل کرده بودند ضربان رو خیلی واضح زیر جای سوزن ها احساس میکردم. سطلی که لوله ی دیگه ای که از دستگاه خارج میشد توش بود پر از آب شده بود این بخاطر خوردن بیش از حد آب توی این دو روزه بود. هر وقت که گرسنم میشد به جای خوردن غذا خودم رو میبستم به آب.
حوصله ام سر رفته بود. خواب از سرم پریده بود وکسی هم توی اتاق نبود که باهاش حرف بزنم. کلافه بدنم رو تکون میدادم بلکه از کرختی دربیاد. با هرجون کندی بود 1 ساعت گذشت و پرستار برای در آوردن سوزن ها برگشت. دوباره شروع دردی که تمام رس بدنم رو میکشید. قبل از اینکه دست به کار بشه گفتم: اون آقایی که همراهم بود کجاست؟
هونجوری که داشت دستگاه رو خاموش مکیرد گفت: رفت.
باتعجب نگاهش کردم وگفتم: رفت؟ کجا رفت؟
ـ نمیدونم.گفت یه آقای دیگه ای میاد دنبالت و بعدم خودش رفت.
ـ یعنی چی؟ منو تنها گذاشت و رفت؟
بی تفاوت شونه ای بالا انداخت وگفت: میخوام سوزنا رو دربیارم.
یادآوری درد دستم مجالی برای عصبی شدن بهم نداد. سرم رو توی بالشت فرو بردم ویه تیکه ی بزرگش رو توی دهنم فرو بردم که صدای جیغم خفه شه. پرستار آروم سوزن ها رو در می آورد و من همونجوری که درد میکشیدم وبا گریه بالشت رو گاز میگرفتم باخودم فکر میکردم: عماد منو تو این وضعیت تنها گذاشت و رفت؟ یعنی فکر نکرد شاید مشکلی پیش بیاد وبهش احتیاج پیدا کنم؟ انقدر از این موضوع ناراحت بودم که نمیدونستم گریه ام بخاطر درد دستمه ویا بخاطر رفتن عماد. پرستار دوباره باندرو دور دستم پیچوند وگفت: تموم شد خانومی. میتونی بری.
چشمای اشک آلودم رو چرخوندم وبه در خیره شدم تا عماد بیاد وبگه که جایی نرفته بوده. اون لحظه هیچی نمیخواستم به جز اینکه عماد بهم بگه هنوزم مثل قبل براش اهمیت دارم. بینیم رو بالا کشیدم وبه سختی از روی تخت بلند شدم. کفش هام رو پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم. سالن شلوغ بود و بعضیا مثل من که کارشون تموم شده بود داشتند میرفتند و بعضیا هم منتظر بودند که نوبتشون بشه. با همون چشمای خیس و سری که کمی گیج میرفت توی سالن به دنبال چهره ی آشنای عماد گشتم. اون نرفته بود. نمیتونست منو بزاره و بره.
romangram.com | @romangram_com