#فانوس_پارت_196


ـ چطوره بچه ها رو هم ببریم؟ ایلی که نمیشه راه بیفتیم همه میفهمند یه خبری هست. توی جیب کوچیکه ی ساکمه. زیپ بزرگ رو باز کنی میبینی. خودت برو بردار.

لبخندی به روش باشیدم وگفتم: مرسی. واقعا نمیدونستم چیکار کنم.

دستی سرشونه ام زد وگفت: اشکال نداره بابا.

عماد که ما رو زیر نظر گرفته بود همین که دید دارم از جام بلند میشم گفت: چیزی شده باران؟

ـ هان؟ نه نه. چیزی نیست. یه کار کوچیک دارم تو ساختمون الان برمیگردم.

نگار نزاشت عماد بیشتر پاپیچم بشه چون سرش رو بطرف خودش چرخوند وشروع کرد به حرف زدن. چه عجب بالاخره یه خیری از نگار به ما رسید. سریع کفش هام رو پوشیدم ودویدم سمت ساختمون. میدونستم که این جلو افتادن 1 هفته ای عادتم بخاطر اون شنا کردن طولانیه. سر همین به خودم وهفت جد آبادم فوش میدادم که آخه درست وسط این همه آدم چرا باید اینجوری خراب کاری کنم.

وارد ساختمون شدم و ازپله ها بالا رفتم. آروم در اتاق رو باز کردم و داخلش رو سرک کشیدم که نکنه کسی توش باشه و نتونم کارم رو بکنم. ولی بادیدن منظره ی روبه روم خشکم زد. تاچند ثانیه نفسم بالا نمیاومد. انگار دو تامشت کوبیده باشند توی سینه ام دوقدم به عقب رفتم. نفسم بریده بریده میاومد ومیرفت وصحنه هایی بریده بریده از جلوی چشمم رد میشد... سردی خاک... بدن خاکیم... قهقهه های مستانه... صدای موج ها که خودشون رو محکم به صخره ها میکوبیدند... جیغ زدنام... پاکشیدنام...

مغزم در حال انفجار بود. دستم رو روی سرم گذاشتم وخواستم دنبال تکیه گاهی بگردم که نخورم زمین ولی قبل از پیدا کردن جای دستی سقوط کردم. شونه ی راستم محکم به زمین خورد و صدای ناجوری داد. با صدایی که بخاطر افتادنم بلند شد رها وسیامک از اتاق پریدند بیرون. رها بالا سرم نشست وگفت: باران؟... خوبی؟؟؟ ولی دنیا جلوی چشمام سیاه شد ودیگه چیزی نفهمیدم.

چشمام رو که باز کردم اولین چیزی که دیدم سفیدی سقف بود وبعد نور زیادی که از پنجره به داخل اتاق میاومد. صدای کسی باعث شد سرم رو به سمت چپ بچرخونم. سها با لبخند بالای سرم بود وگفت: بالاخره از خواب بیدار شدی؟ بابا تو که هممون رو سکته دادی.

دستی روی سرم که مدام تیر میکشید گذاشتم وگفتم: من کجام؟


romangram.com | @romangram_com