#فانوس_پارت_197
ـ بیمارستان. سرت درد میکنه؟
ـ تیر میکشه.
ـ برو خدا رو شکر کن که ضربه به سرت نخورد وجمجه ات دوباره باز نشد. وگرنه مکافات داشتیم.
ـ بقیه کجان؟
ـ ویلان. عمادم رفته دنبال داروهات.
ـ ببخشید، تورم توی زحمت انداختم.
ـ چه حرفیه میزنی آخه. وظیفه است. بعد زد زیر خنده وگفت: خوب شد بیهوش شدی باران وگرنه از خجالت میمیردی.
بخاطر دردی که توی کمرم پیچیده بود یکم خودم رو تکون دادم وگفتم: چرا؟
دوباره خندید وگفت: تو که اونجوری غش کردی رها وسیامک دویدند پایین که مارو خبر کنند. وقتی رسیدیم بالا عماد سریع بغلت کرد که ببرتت بیمارستان ولی همین که بلندت کرد دید زمین خونیه. اول فکر کرد زخمی شدی هی پاهات رو نگاه میکرد ببینه کجات زخمی شده ولی اثری پیدا نکرد. خلاصه که همه فهمیدند خانوم کوچولو پرپر شده.
هم خنده ام گرفته بود وهم از خجالت داشتم میمردم. سرم رو کردم زیر لحاف وباصدای سها خودم هم خندیدم. زد سر شونه ام وگفت: بهش فکر نکن. دیگه گذشت.
باخنده سرم رو از زیر لحاف دراوردم وگفتم: من دیگه نمیام ویلا.
romangram.com | @romangram_com