#فانوس_پارت_195

کنار سها نشسته بودم و به تکیه پرونی های گاه وبیگاهشون میخندیدم که احساس بدی بهم دست داد. اولش فکر کردم یه توهم بیشتر نبود ولی چند دقیقه که گذشت دیدم نه جدی جدی یه خبرایی هست. حالا تو این برو بیابون چه خاکی توسرم بریزم؟ به عمادم که نمیتونستم بگم. باصورتی که مدام رنگ به رنگ میشد گردن کشیدم و نزدیک گوش سها گفتم: سها؟

چرخید سمتم وگفت: جانم؟

ـ اون روز که پهلوم تیر کشید، یادته؟

ـ خوب؟

ـ گفتی یه چیزیم هست؟

ـ خوب؟

ـ فکرکنم الان یه چیزیم باشه!

یکم نگاهم کرد وبعد پقی زد زیر خنده. باخنده سرم رو انداختم پایین. در گوشم گفت: خودت نیاوردی؟

ـ نه بابا. آخه الان وقتش نبود. افتاده جلو.

ـ اشکال نداره. من توی ساکم دارم.

ـ میای بهم بدی؟

romangram.com | @romangram_com