#فانوس_پارت_179
عصبی گفت: اگه چیز دیگه ای نبودی الان زیر دست یه آشغال مثل من داشتی زجه میزدی.
روم رو ازش گرفتم و چیزی نگفتم. باحرص گفت: نگام کن باران.
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: چرا بهم دست نزدی؟ دلیلت چی بود؟
با دستش صورتم رو چرخوند و توی چشمام نگاه کرد و گفت: بخاطر این معصومیتی که هر بار تو چشمات میبینم از خودم بدم میاد. بخاطر این نگاه پاکت نتونستم بهت دست بزنم. نگاهی که اون شب داشت التماسم میکرد و من داشت حالم از خودم بهم میخورد که چرا بخاطر من حال و روزت اینجوریه.
پوزخندی زدم و گفتم: یعنی قبلیا همچین نگاهی نداشتن؟
صداش رو برد بالا وگفت: نه! نداشتن.
خیره نگاهش کردم وگفتم: سرمن داد نزن.
دستم رو ول کرد وبه کابینت ها تکیه داد و چیزی نگفت. رو ازش گرفتم وسفره ی صبحانه رو آماده کردم. بی خیال نگاه ناراحتش پشت میز نشستم و مشغول خوردن صبحانه شدم. اومد رو به روم نشست وقبل از اینکه چیزی بگه صدای ایمان بلند شد: کی اومدی؟
عماد چرخید ونگاهش کرد وگفت: یه نیم ساعتی هست.
ایمان کنارمون نشست وگفت: کجا بودی؟
عماد نفسش رو بیرون داد وگفت: قبرستون.
romangram.com | @romangram_com